تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
افسرده بود خاطرم از روز ابتدا * همزاد جاودانى من رنج و ماتم است رفتم ز دست در غم هجران دوستان * بدرود بادشان كه مرا آخرين دم است

آفرينه « 1 »

دلم با درد درمان‌سوز اندر سينه مىسازد * خدايا ! دوستم با دشمن ديرينه مىسازد چنان با اشك خو كردم در اين زندان تنهايى * كه طوطى در قفس با سير در آيينه مىسازد به سالى سرخوش از يك بوسهء نوروز جانانم * گداى كوى با خيرات يك آدينه مىسازد طمع در جامهء زربفت دو نان چون كنى اى دل * قلندر سال‌ها با خرقه‌اى پشمينه مىسازد چرا غافل ز احوال دل بيچاره « پيمانى » * كه با اندوه هجران تو در افرينه مىسازد

غروب كارون

آنجا كه سايه‌هاى خيال‌آور غروب * مىرفت تا كه ساحل كارون به بركشد آنجا در آب تيره دهن باز كرده بود * تا خون آسمان چو مى ناب سركشد ديدم دو تن به بستر كارون كشيده‌اى * نقشى عجيب بر دل پرخون كشيده‌اى چون دست آن غريق كه هنگام واپسين * بهر نجات هر طرفى چنگ مىزند ديدم كه در كنار افق نخلى از غضب * پنجه به روى پردهء خون‌رنگ مىزند يادم آمدم شبى كه نظر بود با مَنَت * آويختم ز شوق به گلرنگ دامَنت زد بوسه موج بر لب ساحل چو عاشقان * وز بيم غير لرزه‌كنان باز پس دويد مىخواستم كه بانگ برآرم : خداى من ! * خشكيد ساحل لبم از بوسهء اميد قايق به روى ساحل شنزار برنشست * فرياد ، در ميان دهان و گلو شكست
هامش
( 1 ) - « آفرينه » محلى است در لرستان كه شاعر چند سالى در آنجا مامور خدمت بوده است .