افسرده بود خاطرم از روز ابتدا * همزاد جاودانى من رنج و ماتم است
رفتم ز دست در غم هجران دوستان * بدرود بادشان كه مرا آخرين دم است
آفرينه « 1 »
دلم با درد درمانسوز اندر سينه مىسازد * خدايا ! دوستم با دشمن ديرينه مىسازد
چنان با اشك خو كردم در اين زندان تنهايى * كه طوطى در قفس با سير در آيينه مىسازد
به سالى سرخوش از يك بوسهء نوروز جانانم * گداى كوى با خيرات يك آدينه مىسازد
طمع در جامهء زربفت دو نان چون كنى اى دل * قلندر سالها با خرقهاى پشمينه مىسازد
چرا غافل ز احوال دل بيچاره « پيمانى » * كه با اندوه هجران تو در افرينه مىسازد
غروب كارون
آنجا كه سايههاى خيالآور غروب * مىرفت تا كه ساحل كارون به بركشد
آنجا در آب تيره دهن باز كرده بود * تا خون آسمان چو مى ناب سركشد
ديدم دو تن به بستر كارون كشيدهاى * نقشى عجيب بر دل پرخون كشيدهاى
چون دست آن غريق كه هنگام واپسين * بهر نجات هر طرفى چنگ مىزند
ديدم كه در كنار افق نخلى از غضب * پنجه به روى پردهء خونرنگ مىزند
يادم آمدم شبى كه نظر بود با مَنَت * آويختم ز شوق به گلرنگ دامَنت
زد بوسه موج بر لب ساحل چو عاشقان * وز بيم غير لرزهكنان باز پس دويد
مىخواستم كه بانگ برآرم : خداى من ! * خشكيد ساحل لبم از بوسهء اميد
قايق به روى ساحل شنزار برنشست * فرياد ، در ميان دهان و گلو شكست
هامش
( 1 ) - « آفرينه » محلى است در لرستان كه شاعر چند سالى در آنجا مامور خدمت بوده است .