تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
طرح هستى را كه غم رنگ است از روز ازل * كاشكى مىريختند از آب و رنگ ديگرى ناچشيده شهد و صلى آسمان در كام من * هر زمانى ريخت از هجرى شرنگ ديگرى اين سراى كهنهء غمناك را بهتر كه نيست * هيچ‌كس را فرصتى بهر درنگ ديگرى در شگفتم ازچه‌رو هر لحظه اين جنسِ دوپا * نام خود آلوده مىسازد به ننگ ديگرى گرچه مرغ بسملم « پيمان » ز تير يك نگاه * سخت‌جانى بين كه مشتاقم خدنگ ديگرى

فتنهء چشم

چو بوى مشك ز موى تو باد مىگيرد * دل از نسيم نشانت زياد مىگيرد بهانه غنج تو كرده‌ست ، ور نه مشّاطه * دخيل بسته به زلفت ، مراد مىگيرد چو كودكى كه ز استاد خويش آموزد * فلك ز چشم تو اين فتنه ياد مىگيرد فداى همّت آن دوست از دل‌وجانم * كه دست دوست چو از پا فتاد مىگيرد فريب نعمت دنياى دون مخور « پيمان » * به هركه هرچه كه اين سفله داد مىگيرد

اشك سرخ

كو شرابى تا كه دُردش چاره دردم كند * چاره دردِ دل افسردهء سردم كند چون شفق خواهم شرابى منعكس در جام زر * تا علاج اشك سرخ و چهرهء زردم كند ترسم ازبس كاشتم تخم وفا و خشك شد * آسياى چرخ گردون عاقبت گردم كند مىكشم آهى و مىريزم اساسش را به هم * چرخ گر محتاج خصم دون نامردم كند كاشكى اغيار را مىراند از درگاه خويش * آنكه با خوارى ز كوى خويشتن طردم كند

آخرين دم

من زادهء غمم ، دل من خانهء غم است * غم را هميشه خاطر من يار و همدم است جز غم ، به روح خستهء من سازگار نيست * اين باغ ز آب ديده چنين سبز و خرّم است يك روز عمرِ من به خوشى طىّ نگشته است * گويى كه خفته در دلم اندوه عالم است