طرح هستى را كه غم رنگ است از روز ازل * كاشكى مىريختند از آب و رنگ ديگرى
ناچشيده شهد و صلى آسمان در كام من * هر زمانى ريخت از هجرى شرنگ ديگرى
اين سراى كهنهء غمناك را بهتر كه نيست * هيچكس را فرصتى بهر درنگ ديگرى
در شگفتم ازچهرو هر لحظه اين جنسِ دوپا * نام خود آلوده مىسازد به ننگ ديگرى
گرچه مرغ بسملم « پيمان » ز تير يك نگاه * سختجانى بين كه مشتاقم خدنگ ديگرى
فتنهء چشم
چو بوى مشك ز موى تو باد مىگيرد * دل از نسيم نشانت زياد مىگيرد
بهانه غنج تو كردهست ، ور نه مشّاطه * دخيل بسته به زلفت ، مراد مىگيرد
چو كودكى كه ز استاد خويش آموزد * فلك ز چشم تو اين فتنه ياد مىگيرد
فداى همّت آن دوست از دلوجانم * كه دست دوست چو از پا فتاد مىگيرد
فريب نعمت دنياى دون مخور « پيمان » * به هركه هرچه كه اين سفله داد مىگيرد
اشك سرخ
كو شرابى تا كه دُردش چاره دردم كند * چاره دردِ دل افسردهء سردم كند
چون شفق خواهم شرابى منعكس در جام زر * تا علاج اشك سرخ و چهرهء زردم كند
ترسم ازبس كاشتم تخم وفا و خشك شد * آسياى چرخ گردون عاقبت گردم كند
مىكشم آهى و مىريزم اساسش را به هم * چرخ گر محتاج خصم دون نامردم كند
كاشكى اغيار را مىراند از درگاه خويش * آنكه با خوارى ز كوى خويشتن طردم كند
آخرين دم
من زادهء غمم ، دل من خانهء غم است * غم را هميشه خاطر من يار و همدم است
جز غم ، به روح خستهء من سازگار نيست * اين باغ ز آب ديده چنين سبز و خرّم است
يك روز عمرِ من به خوشى طىّ نگشته است * گويى كه خفته در دلم اندوه عالم است