تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 728

مساهمون:

ص٧٢٨

شباب عمر

رسيد عمر ، بپايان و چون شهاب گذشت * چنان گذشت ، تو گوئى ، كه همچو خواب گذشت شباب همچو سرابى بگشت ناپيدا * دمى دوروزهء عمرى ، كه با عتاب گذشت ز هركه نقد جوانى و دل بپرسيدم * سكوت محض ، بلب بست و بىجواب گذشت گذشت و نيم نگاهى ، بسوى من ننمود * همى عجول و سراسيمه ، با شتاب گذشت ز نامرادى دل ، بر سر دوراهى عمر * چنان شديم بغفلت ، كه چون سراب گذشت به جستجوى پلى ، تا از آن گذر بكنم * شباب عمر ، چو ديوانه‌اى از آب گذشت

تجديد پيمان

روزى كه آئى در برم ، جان را به قربان مىكنم * از شكوهء دورى دو چشمم ژاله باران مىكنم بر پاى تو ريزم سرشك ، از ديدهء خونبار خود * از اشك خون‌بارم زمين را ، لاله باران مىكنم با اشك خندد اين لبم ، كاگه نگردى از دلم * راز پريشانى خود را از تو پنهان مىكنم من سايه‌بانى رنگ رنگ ، از برگ گلهاى قشنگ * ريزم بپايت تا بسر ، فرشى گلستان مىكنم