عهدى دگر بندم برت ، مفتون بسازم من دلت * با عشق و پيوند وفا ، تجديد پيمان مىكنم
گر آئى اندر محفلم ، كاشانه سازى در دلم * درد فراق و هجر را ، با عشق درمان مىكنم
گر برفروزى خانهام ، روشن كنى كاشانهام * اين خانه و كاشانه را ، بهرت چو بستان مىكنم
دلدار من گردى همى ، از دل زدائى هر غمى * غمخانهء دل را ز بُن ، بركنده ويران مىكنم
اشعار عشق و دوستى ، بهرت سُرايم روز و شب * عشق و وفاى خويش را ، منقوش ديوان مىكنم
زان پس كه پيشم آمدى ، بر قلب ريشم سر زدى * من بر رهت سر مىدهم ، هرچه كنى آن مىكنم
رباعى
ساقى مى خوشگوار كن در ساغر * آسوده نما مرا ز شور و از شر
بر سوز درون من ، تو يك جرعه بريز * تا زنده كنى دور شبابم از سر
يك جام ميى بخور برنگ ياقوت * تا وارهى از غم زمان فرتوت
اين عمر دوروزه را غنيمت ميدان * پيش از كه كنند ، چراغ عمرت را فوت
اندر دل من ، جز سر سوداى تو نيست * اندر لب من جز لب گوياى تو نيست
در مسجد و ميخانه و بتخانه و دير * كس نيست كه هركجاست جوياى تو نيست