ديوانه مىشوم كه ندانم غم جهان * عاقل فسوس لحظهء ديوانه مىخورد
اى دل دمى به حالت ديوانگى برو * تا غم مرا به لحظهء بيگانگى بَرَد
دل را بدلى ده ، كه دلت را خواند * سر را برهى نه ، كه رهت را داند
چون مهر و محبت شده اكسير زمان * دلدار كسى بشو ، كه قدرت داند
يا رب ز غم جهان ، رهايم گردان * وز غصّه و اندوه ، جدايم گردان
با جرعهء مى مرا تو ديوانهنما * ديوانه و سرخوش از صفايم گردان
اى در دل من سرّ هويدا ، همه تو * وى در سر من حلّ معمّا ، همه تو
من بر دَرِ درگهت ، بعذر آمدهام * عذرم بپذير ، عذر بخشا ، همه تو
من در عجبم ز هستى و سرّ وجود * كاندر دل من راز ره حقّ بگشود
چون راه و طريق حقّ بگشتم همه عمر * آگاه شدم كه در سرم هيچ نبود
اى ديده اگر سرشك برحق دارى * بر چشم و دلى خواهش مطلق دارى
منصور صفت از سر و از جان بگذر * گر در دل خود سرّ انا الحقّ دارى
ما باده خوريم و ترك دل نتوانيم * در وادى عشق يار سرگردانيم
ما در ره خود طريق حقّ را جوئيم * بر درگه او سرّ انا الحق خوانيم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 730
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧٣٠