كز سخن گفتيم گاهى با تو از سوداى دوست * حرفى از رنگين كمان با كور مادرزا زديم
مصلحت جوئى نباشد در نهاد عاشقان * با دل خود از نخستين گام بر دريا زديم
حيله و تزوير كار روبهان باشد كه ما * نعره در دشت جنون عشق ببرآسا زديم
كوهكن زد تيشه بر سر تا رهد از درد عشق * تا در آن درگه ز پا افتيم ما بر پا زديم
آب و نان ما بود بس اشك چشم و خون دل * بىتكلف دست رد بر منّ و بر سلوى زديم
رهبر ما نغمهء « الفقر فخرى » مىسرود * زين سبب ما در گدائى كوس استغنا زديم
دست ما از دامن پير مغان كوته مباد * كز ازل با چنگ بر اين عروة الوثقى زديم
آستان بوس خراباتيم كز آن راه بود * گر قدم در خلوت قوسين او ادنى زديم
قصّه كوته كن « بلوكى » ز آنكه نابخشودنى است * اينكه حرف عشق را با غير بىپروا زديم
بربند لب
اى دل ز خوبان جز ضرر ديدى نديدى * وز عشق غير از دردسر ديدى نديدى
نخل وفا در بوستان جان نشاندى * زان جز پشيمانى ثمر ديدى نديدى
در مزرع اميد از بذر محبّت * حاصل بجز خون جگر ديدى نديدى
دادى ز كف در راه جانان هستى خويش * جز سرزنش زان سيمبر ديدى نديدى