هجران
كىام من مانده در دامى ، غريبى عاشقى خامى * به چشم خلق مطرودى به كوى يار بدنامى
نه همدردى نه همرازى نه دلجوئى ، نه دمسازى * نه آگه از سرآغازى نه واقف بر سرانجامى
به بند هجر محبوسى ، به اشك و آه مأنوسى * ز بخت خويش مأيوسى به شهر عشق ناكامى
نه صياد دلآزارم زدايد غم به لبخندى * نه محبوب جفاكارم نوازد دل به پيغامى
ز چشمان سياه او مرا بس يك نگاه او * رياضتكش نىام امّا شوم قانع به بادامى
اگرچه هجر آن دلبر به جانم برزده آذر * نجستم از غمش بهتر رفيق نيك فرجامى
من و غم ! زنده باش اى غم كه خوش گشتى مرا همدم * « بلوكى » را تو در عالم تسلّيبخش آلامى
بزم محبّت
ما چو در بزم محبت ساغر صهبا زديم * شعلهها بر عقل و راى مصلحت فرما زديم
پاى اول را چو بنهاديم در كرياس عشق * پشت پا يكبارگى بر دنيى و عقبا زديم
زاهدا ، اندرز كم ده عاشقان را كز الست * قيد هوش و گوش را ما بيدلان يك جا زديم