گرفتار
شب است و باز دل از من بهانه مىگيرد * بهانهء رخ تو نازدانه مىگيرد
ز دورى تو دلم هم بسوخت ، هم بشكست * شكست عشق چو آتش زبانه مىگيرد
به عشق و خوارى من اى گلِ شكفته مخند * كه خار ، دامن گل ، عاشقانه مىگيرد
به يادِ روى تو اين پرشكسته مرغ خيال * به شاخسارِ وفا آشيانه مىگيرد
دلم چو لاله به صحرا فتاده سرگردان * نشانِ كوى تو را بىنشانه مىگيرد
ز شامِ عاشق ناكام كى خبر دارد * همانكه كام دل از تو شبانه مىگيرد
حبابِ دل به اميد تو سست عهد هنوز * به روى آبِ روان باز خانه مىگيرد
ز خاطرم نبرم خاطرِ عزيز تو را * اسير عشق مكان جاودانه مىگيرد
چگونه آمدى و ، سرگران چسان رفتى * برو كه دادِ مرا اين زمانه مىگيرد
عجب عجب ! كه در آن سالها ندانستى * « بصير » دست تو را صادقانه مىگيرد
گذشت زندگى
در نهان ، ما سالها سوز نهانى داشتيم * زان كه با نامهربانان ، مهربانى داشتيم
حاصل يكعمر خون خوردن ز دستِ روزگار * اشك خونينى به رنگِ ارغوانى داشتيم
مرگ عشق و آرزو ، مرگِ حيات معنوى است * ما چنين مرگى به جاى زندگانى داشتيم
در خزانِ عمر و پيرى با هزاران آرزو * سادهلوحى بين كه امّيد جوانى داشتيم
آشيان گم كردهاى چون بلبل شوريده حال * نالهها از حسرتِ بىآشيانى داشتيم
پاى هر گل رنجها برديم و ، جز خار جفا * بهرهاى ديگر كجا از باغبانى داشتيم ؟
جان به لب آمد از اين بارِ گرانِ زندگى * بسكه از ياران عالم سرگرانى داشتيم
ياد آن عهدى كه ما هم در گلستان وفا * چون صبا بهرِ گل خود مژدگانى داشتيم
هر زمان از ديدنِ آن ماه شادىآفرين * در دلِ ناشاد و غمگين شادمانى داشتيم
مست و مدهوش از نگاهِ ديدگانى مستتر * گفتوگوها با زبانِ بىزبانى داشتيم
گردِ شمع روى جانان ، آرزويى بىنشان * داشتيم ، امّا به حال جانفشانى داشتيم