پرش به محتوای اصلی

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحه 653

پدیدآورندگان:

ص۶۵۳

گرفتار

شب است و باز دل از من بهانه مىگيرد * بهانهء رخ تو نازدانه مىگيرد ز دورى تو دلم هم بسوخت ، هم بشكست * شكست عشق چو آتش زبانه مىگيرد به عشق و خوارى من اى گلِ شكفته مخند * كه خار ، دامن گل ، عاشقانه مىگيرد به يادِ روى تو اين پرشكسته مرغ خيال * به شاخسارِ وفا آشيانه مىگيرد دلم چو لاله به صحرا فتاده سرگردان * نشانِ كوى تو را بىنشانه مىگيرد ز شامِ عاشق ناكام كى خبر دارد * همان‌كه كام دل از تو شبانه مىگيرد حبابِ دل به اميد تو سست عهد هنوز * به روى آبِ روان باز خانه مىگيرد ز خاطرم نبرم خاطرِ عزيز تو را * اسير عشق مكان جاودانه مىگيرد چگونه آمدى و ، سرگران چسان رفتى * برو كه دادِ مرا اين زمانه مىگيرد عجب عجب ! كه در آن سال‌ها ندانستى * « بصير » دست تو را صادقانه مىگيرد

گذشت زندگى

در نهان ، ما سال‌ها سوز نهانى داشتيم * زان كه با نامهربانان ، مهربانى داشتيم حاصل يك‌عمر خون خوردن ز دستِ روزگار * اشك خونينى به رنگِ ارغوانى داشتيم مرگ عشق و آرزو ، مرگِ حيات معنوى است * ما چنين مرگى به جاى زندگانى داشتيم در خزانِ عمر و پيرى با هزاران آرزو * ساده‌لوحى بين كه امّيد جوانى داشتيم آشيان گم كرده‌اى چون بلبل شوريده حال * ناله‌ها از حسرتِ بىآشيانى داشتيم پاى هر گل رنج‌ها برديم و ، جز خار جفا * بهره‌اى ديگر كجا از باغبانى داشتيم ؟ جان به لب آمد از اين بارِ گرانِ زندگى * بس‌كه از ياران عالم سرگرانى داشتيم ياد آن عهدى كه ما هم در گلستان وفا * چون صبا بهرِ گل خود مژدگانى داشتيم هر زمان از ديدنِ آن ماه شادىآفرين * در دلِ ناشاد و غمگين شادمانى داشتيم مست و مدهوش از نگاهِ ديدگانى مست‌تر * گفت‌وگوها با زبانِ بىزبانى داشتيم گردِ شمع روى جانان ، آرزويى بىنشان * داشتيم ، امّا به حال جان‌فشانى داشتيم