يادم نمىرود ، كه به باغ آمدى ولى * در حسرت تو جامهء افسوس مىدريد
جز غصّهء تو هيچكسى پيش من نبود * وقتى براى همنفسى سينه مىتپيد
در خشكسال مهر و محبّت هنوز هم * از دوردستِ عاطفه عطرِ تو مىوزيد
خاكسترم اگرچه به دست نسيم بود * « آتش » هنوز از دلِ من شعله مىكشيد
انتظار روييدن
دلم به حجم نگاه تو مىتپد وقتى * ز چشم آبىات امواج مهر مىرويد
ستارهء سحرى تا حضور قامت صبح * حديث حُسن تو با ماهتاب مىگويد
* * * مگر به حال دلِ من خدا كند رحمى * كه از نگاه تو جان بردنم ميسّر نيست
اگرچه تشنهء خون منى و دشمن جان * به غير كوى تو ما را پناه ديگر نيست
* * * هميشه خاطرم از ياد رويت عطرآگين * هماره آرزوى چشم من تو را ديدن
دمى كه دشت نگاهم ز گريه مىخشكيد * شكفته بود دل از انتظار روييدن
* * * شبى كه عاطفه در پاى قهر تو مىمرد * من از هميشه دلم با تو مهربانتر بود
طلوع فاصله احساس مىشد از چشمت * مرا هنوز هواى وصال در سر بود
* * * نبودهاى كه ببينى به جادههاى فراق * عبورِ ثانيهها خارِ چشم من مىشد
كسى كه با همه خلق آشناتر از خود بود * كنون چه بىخبر از حال خويشتن مىشد
* * * من از تمامى اين سايهها گريزانم * كه جاى جاى دلم سايهء غمى دارد
دل چو لالهء ما را ز شعله باكى نيست * كه همچو « آتش » سوزنده عالمى دارد