كوه
قصّهها داشت ز فرهاد شبى ارمن كوه * باورت نيست چه غم بود مرا دامن كوه
آبشارى كه نگونسار شد از قلّه به زير * ناله مىكرد به حال دل چون آهن كوه
چشمه هم نيز مگر حال مرا مىدانست * گريه مىكرد براى دلم از روزن كوه
برگ خشكيدهء آن نارون پير بلند * رقص مرگى به سرم داشت به پيرامن كوه
گريهء سنگ نمىخواست ببيند خورشيد * كه سيهجامهء شب كرد شفق بر من كوه
جويبارى كه مثال دل من غمگين بود * ضجّه مىكرد غريبانهتر از شيون كوه
مگر آنها همه اندوه مرا مىديدند * كه نشستند چو « ازهر » به عزا دامن كوه
بهسوى سرنوشت
با دانهء گندم از بهشتم راندند * از كنگرهء عرش چه زشتم راندند
من فاجعه را ز اشك خود مىخواندم * وقتى كه بهسوى سرنوشتم راندند
گوهر عزيز
در حجلهء شب عروس مهتابى تو * ديباچهء راز خلقت نابى تو
در سينهء آفرينش بىهمتا * تنها گهر عزيز و نايابى تو
« لا حول و لا قوّة الّا باللّه »
روى تو مرا شب است موعود خدا * عالم همه « لا » بود تو هستى « الَّا »
چون مىنگرم به قامتت ، مىگويم : * « لا حَولِ وَ لا قُوَّةَ الَّا بِاللّه »
نسيم صبح
وقتى كه درون خود تو را مىجُستم * از شوق چنان سپيده دم مىرُستم
آنگه كه نسيم صبح تنها آمد * دست از تو دگر به آب پاكى شُستم