تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧

كوه

قصّه‌ها داشت ز فرهاد شبى ارمن كوه * باورت نيست چه غم بود مرا دامن كوه آبشارى كه نگونسار شد از قلّه به زير * ناله مىكرد به حال دل چون آهن كوه چشمه هم نيز مگر حال مرا مىدانست * گريه مىكرد براى دلم از روزن كوه برگ خشكيدهء آن نارون پير بلند * رقص مرگى به سرم داشت به پيرامن كوه گريهء سنگ نمىخواست ببيند خورشيد * كه سيه‌جامهء شب كرد شفق بر من كوه جويبارى كه مثال دل من غمگين بود * ضجّه مىكرد غريبانه‌تر از شيون كوه مگر آن‌ها همه اندوه مرا مىديدند * كه نشستند چو « ازهر » به عزا دامن كوه

به‌سوى سرنوشت

با دانهء گندم از بهشتم راندند * از كنگرهء عرش چه زشتم راندند من فاجعه را ز اشك خود مىخواندم * وقتى كه به‌سوى سرنوشتم راندند

گوهر عزيز

در حجلهء شب عروس مهتابى تو * ديباچهء راز خلقت نابى تو در سينهء آفرينش بىهمتا * تنها گهر عزيز و نايابى تو

« لا حول و لا قوّة الّا باللّه »

روى تو مرا شب است موعود خدا * عالم همه « لا » بود تو هستى « الَّا » چون مىنگرم به قامتت ، مىگويم : * « لا حَولِ وَ لا قُوَّةَ الَّا بِاللّه »

نسيم صبح

وقتى كه درون خود تو را مىجُستم * از شوق چنان سپيده دم مىرُستم آنگه كه نسيم صبح تنها آمد * دست از تو دگر به آب پاكى شُستم