كبوتر مهتاب
امشب به مُلك عاطفه تنها نشستهام * تنها به اوج سبز تمنّا نشستهام
در هود جى به روشنى آب و آينه * دور از عروس كولى دنيا نشستهام
بر گردنم ز نور دعا بستهام دخيل * چون شمع داغدار ، گهرزا نشستهام
امشب چنان كبوتر مهتاب ، دانهچين * بر بام فيض زهرهء زهرا نشستهام
در انتظار معجرِ دريا نشستهام * سرشار جلوههاى جمال جميل دوست
حيرتزده بهطور تجلا نشستهام * اينجا به پشت پنجرهء نور ، همچو مهر
دل را به روشنى به تماشا نشستهام
نور نماز
از جذبهء نگاهش ، انوار ناز ريزد * وز شوق چشم عاشق ، اشك نياز ريزد
وقتى كه ساز گيرد در كف به باغ ذهنم * گلبانگ دوست اى دوست ز آواى ساز ريزد
در خويشتن شود گم ، بيند چو طاق ابروش * عارف كه از جبينش نور نماز ريزد
آن شمع مجلس افروز هرجا كشد زبانه * پروانه جان به پايش با سوز و ساز ريزد
چون پير ما ز رحمت ، گوهر فشاند از لب * بر دامن وجودم درياى راز ريزد
در حيرتم چه سوزى است در طبع آتشينش * كز بيت ، بيت شعرش سوز و گداز ريزد
در كارگاه هستى با چشم جان « احد » را * ديدم كه نقش هستى خوش در حجاز ريزد
خداى عشق
از آفتاب نگاهش شراب مىريزد * به ذهن آينهها ، التهاب مىريزد
ز خنده خندهء هستىفزاى دلجويش * به جان ساكن هستى شتاب مىريزد
شب است و دست طبيعت فراز بركهء صبح * گل ستارهء روشن در آب مىريزد
قدح به دوش به ميخانهء چمن نرگس * براى بردن دل طرح خواب مىريزد
مسيح صاعقه از هم گسسته دامن ابر * كه خوشه خوشهء درّ خوشاب مىريزد