تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩

كبوتر مهتاب

امشب به مُلك عاطفه تنها نشسته‌ام * تنها به اوج سبز تمنّا نشسته‌ام در هود جى به روشنى آب و آينه * دور از عروس كولى دنيا نشسته‌ام بر گردنم ز نور دعا بسته‌ام دخيل * چون شمع داغدار ، گهرزا نشسته‌ام امشب چنان كبوتر مهتاب ، دانه‌چين * بر بام فيض زهرهء زهرا نشسته‌ام در انتظار معجرِ دريا نشسته‌ام * سرشار جلوه‌هاى جمال جميل دوست حيرت‌زده به‌طور تجلا نشسته‌ام * اينجا به پشت پنجرهء نور ، همچو مهر دل را به روشنى به تماشا نشسته‌ام

نور نماز

از جذبهء نگاهش ، انوار ناز ريزد * وز شوق چشم عاشق ، اشك نياز ريزد وقتى كه ساز گيرد در كف به باغ ذهنم * گلبانگ دوست اى دوست ز آواى ساز ريزد در خويشتن شود گم ، بيند چو طاق ابروش * عارف كه از جبينش نور نماز ريزد آن شمع مجلس افروز هرجا كشد زبانه * پروانه جان به پايش با سوز و ساز ريزد چون پير ما ز رحمت ، گوهر فشاند از لب * بر دامن وجودم درياى راز ريزد در حيرتم چه سوزى است در طبع آتشينش * كز بيت ، بيت شعرش سوز و گداز ريزد در كارگاه هستى با چشم جان « احد » را * ديدم كه نقش هستى خوش در حجاز ريزد

خداى عشق

از آفتاب نگاهش شراب مىريزد * به ذهن آينه‌ها ، التهاب مىريزد ز خنده خندهء هستىفزاى دلجويش * به جان ساكن هستى شتاب مىريزد شب است و دست طبيعت فراز بركهء صبح * گل ستارهء روشن در آب مىريزد قدح به دوش به ميخانهء چمن نرگس * براى بردن دل طرح خواب مىريزد مسيح صاعقه از هم گسسته دامن ابر * كه خوشه خوشهء درّ خوشاب مىريزد