كوچه كهنسالى
با طلوعِ نام تو شعر مىشود حالى * عاشقانه ، ما شيرين عارفانه ، ما عالى
چون تو در سخن آيى با زبان زيبايى * از غزل چه مىماند آبگينهاى خالى
مىبَرَد مرا بىمى تا سماع جان تا نى * از قرابهء چشمت مىچكد سبُكبالى
با صداى پاى تو تشنه در هواى تو * خواب مىرود مخمل آه مىكشد قالى
تو منيژه من بيژن مرگ و چاه و خنديدن * نقش مهربان ديدن در رداى نقّالى
شب شبِ حكايت بود روز بىنهايت بود * در حواشى جنگل در حوالى شالى
رفت دل سپردن ، ما شاعرانه مُردن ، ما * مِثل قصّه پايان يافت اين حديث اجمالى
عشق مىگذشت آرام پشت شيشه بىفرجام * خيس مىشد از اشكم كوچه تنهاى
با من اين قنارى ، ما مىشوند شكّرخا * همچنانكه با حافظ طوطيان نيگالى
در حلقه
از جام جم يك جرعه حافظ خورده بودم * ديشب كه بر اسرار مى پىبرده بودم
پير مغان در دفترم سجاده مىشُست * صد تاك انگور غزل افشرده بودم
او با طول سُرخ ساغر زنده مىشد * من در نگاه سبز ساقى مرده بودم
از مستها آواز مىآمد كه خاموش * انگار روح باده را آزرده بودم
نوشيدم از آب نشاطانگيز عرفان * پُرگُل شدم فصلى اگر پژمرده بودم
مِثل جهان وسعت گرفتم من كه چون كوه * در انزواى سنگىام افسرده بودم
ديشب به پاس حرمت ديدار ياران * از جام جم يك جرعه حافظ خورده بودم