تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
غم قديمى پيوند باد با خاك است * غروب غربت من با طلوع طلعت او رسيده است به اين شاعر شكسته كلام * ز شعر حافظ شيراز فيض رحمت او

سوار طلوع

دوباره ظلمتيان تنگهء سحر بستند * شبانه گشتن خورشيد را كمر بستند ز بام يشم فلك شام را ندا داند * به قصر سبز افق بر سپيده در بستند به آبگير فلق قوى صبح را با خشم * بلور سينه شكستند و بال‌وپر بستند چو اسب نقره‌اى بامداد شيهه كشيد * به دشت شيرى مشرق ره گذر بستند براى همدلى آفتاب در تبعيد * ستاره سوختگان مفرش سفر بستند در اوج قلهء شب كوله‌بار بگشودند * كمند حادثه بر صخرهء طفر بستند هدف رهائى روز است و روشنائى نور * كه اين خدنگ‌قدان قامت خطر بستند به پيك همت ما مىرسد سوار طلوع * اگرچه ظلمتيان تنگه سحر بستند

حديث دو قنارى

اى شعله فانوس غزل پيرهن تو * پروردهء مهتاب ازل صبح تن تو در ميكده زادند ترا ، هيچ عجب نيست * مىآيد اگر بوى شراب از دهن تو تكثير شود جام بلورينهء خورشيد * در آينه‌بندان بهار بدن تو روئيدن نيلوفر خنديدن ياس است * احساس جوان من و ناز كهن تو در باده و در نغمه و در شعر نهانى * جانى كه بود باغ لطافت وطن تو از روشن و تاريك تو پيرنگ كشيدم * گفتند دوروئى است كلام و سخن تو مائيم در اين بند و حديث دو قنارى است * آشوب من و زمزمهء ساختن تو از بيمهء دين سرد سروران شررانگيز * اى شعلهء فانوس غزل پيرهن تو