غم قديمى پيوند باد با خاك است * غروب غربت من با طلوع طلعت او
رسيده است به اين شاعر شكسته كلام * ز شعر حافظ شيراز فيض رحمت او
سوار طلوع
دوباره ظلمتيان تنگهء سحر بستند * شبانه گشتن خورشيد را كمر بستند
ز بام يشم فلك شام را ندا داند * به قصر سبز افق بر سپيده در بستند
به آبگير فلق قوى صبح را با خشم * بلور سينه شكستند و بالوپر بستند
چو اسب نقرهاى بامداد شيهه كشيد * به دشت شيرى مشرق ره گذر بستند
براى همدلى آفتاب در تبعيد * ستاره سوختگان مفرش سفر بستند
در اوج قلهء شب كولهبار بگشودند * كمند حادثه بر صخرهء طفر بستند
هدف رهائى روز است و روشنائى نور * كه اين خدنگقدان قامت خطر بستند
به پيك همت ما مىرسد سوار طلوع * اگرچه ظلمتيان تنگه سحر بستند
حديث دو قنارى
اى شعله فانوس غزل پيرهن تو * پروردهء مهتاب ازل صبح تن تو
در ميكده زادند ترا ، هيچ عجب نيست * مىآيد اگر بوى شراب از دهن تو
تكثير شود جام بلورينهء خورشيد * در آينهبندان بهار بدن تو
روئيدن نيلوفر خنديدن ياس است * احساس جوان من و ناز كهن تو
در باده و در نغمه و در شعر نهانى * جانى كه بود باغ لطافت وطن تو
از روشن و تاريك تو پيرنگ كشيدم * گفتند دوروئى است كلام و سخن تو
مائيم در اين بند و حديث دو قنارى است * آشوب من و زمزمهء ساختن تو
از بيمهء دين سرد سروران شررانگيز * اى شعلهء فانوس غزل پيرهن تو