اينهمه رنج و الم جانا براى ملتيست * كاندر اين عالم جز او قومى زبون و خار نيست
شكوه از دست عدو كردن نباشد شرط عقل * هر گناهى رفت از خويش است و از اغيار نيست
ساقيا مى ده بهار جم كه اهل ملك جم * مست خواب غفلتاند و يك كسش هشيار نيست
خوش سخن گويى « نسيما » با چنين طبع بلند * هيچكس را در سخن اين شيوه و گفتار نيست
نامهء كهنسال « 1 »
اى نامهء نامى كهنسال * اى دانش و فضل را نگهبان
كاخ هنر از تو گشت آباد * بنياد جهالت از تو ويران
در محفل انس نكتهپرداز * در مجمع نيكوان غزلخوان
خورشيد صفت ز نور دانش * تابنده و دلفروز و رخشان
نام تو هرآنچه بر زبان رفت * وصف تو بود هزار چندان
اهل ادباند با تو دمساز * بىنام تو كى سخن شود ساز
كشت ادب از تو گشت خرّم * گلزار سخن ز توست شاداب
در وصل تو شادمان سخنور * چونان كه ز هجر در تبوتاب
محسود تو در عذاب و اندوه * مفتون لطايف تو احباب
علم و هنر است از تو ساطع * چون در شب تيره نور مهتاب
تو حافظ نظم و نثر عهدى * برخيز و بكوش و نيك درياب
كز ژاژسرا سخن به رنج است * مغموم و فسرده نكتهسنج است
هامش
( 1 ) - اين شعر را به مناسبت آغاز بيست و چهارمين سال مجلهء ارمغان سروده است .