بىسروپا
اى خوش آنروز كه با يار صفايى بكنيم * در دلبستهء او رخنه ز جايى بكنيم
خرّم آن روز كه با ساز غزل پيش حبيب * در كنار چمنى شور و نوايى بكنيم
درد جانسوز غمش در دل ما جاى گرفت * غير از او نيست طبيبى كه دوايى بكنيم
ماه از خاطر ما تيرگى غم نزدود * ما هم از كوكبهء اشك صفايى بكنيم
اندر اين راه ز خود بىخبران پيشروند * مصلحت نيست در اينجا من و مايى بكنيم
نپذيريم بجز سايهء خود بر سر خويش * نه چو حافظ طلب از ظلّ همايى بكنيم
گر به زعم دگران لذّت آغوش خطاست * ما بر آنيم كه اينگونه خطايى بكنيم
بهر آسايش و حفظ تن و جانش همهشب * سوى درگاه خداوند دعايى بكنيم
گر بلايى برسد جانب معشوقهء ما * جان خود را سپر تير بلايى بكنيم
سر ز كف داده و از پاى فتاده است « نجيد » * فكر دلسوختهء بىسروپايى بكنيم
خزان شاعر
خزان را دوست مىدارم كه او را * ز غمهاى دل عاشق نشانيست
خزان را دوست مىدارم كه رويش * دل آشفتهام را ترجمانيست
* * خزان را دوست مىدارم كه در او * فروغ آرزوها مرده باشد
خزان را دوست مىدارم كه بىاو * وجود هركه بارى زنده باشد
* * طبيعت را بهارى و خزانيست * رواديد خداوندى همين است
شگفتيهاى چرخ و آسمانها * نمودارى ز گيتىآفرين است
* * به هرچه بنگرى دارد خزانى * ز دشت و كوهسار و بوستانها
درخت سر سوى كيوان كشيده * گياه رسته در آب روانها
* * صفير بلبلان مست و مدهوش * نواى مرغكان شاد و خندان
نسيم و نكهت باد بهارى * خروش هر غرور آبشاران