قرنها رفته ولى شاعر دلسوخته را * ذكر دلدادگى وامق و عذراست هنوز
بنما گوشهء چشمى به جگر سوختگان * نگه شوخ تو پرشور و پرآواست هنوز
چين بر ابرو مفكن قهر مكن روى متاب * كه دل از عشوهء تو واله و شيداست هنوز
طلعت روى تو بردهست دل از دست « نجيد » * كه به شعر و سخنش نام تو پيداست هنوز
تنها تويى
تنها تويى ، اى نازنين ، آرام جان خستهام * تنها تو مأوا كردهاى ، در اين دل بشكستهام
تنها تو مىجويى مرا ، تنها تو مىخواهى مرا * تنها تويى دلخواه من ، تنها تو را دلبستهام
تا كردهام پيدا تو را ، تا گشته چو مو قامتم * تا ميل وصلت كردهام دست از دلوجان شستهام
رسواى خلقى گشتهام ، در عشق بىپايان تو * آوارهام ، افتادهام ، دلدادهام ، دلخستهام
خو كرده با دردت « نجيد » از بند درمانت رهيد * آهى ز دل بايد كشيد ، اكنون كه از غم رستهام
از تو بريدم
از تو بريدم اميد ، از تو بريدم * از تو اميدم بريد ، از تو اميدم
زحمت بيهوده بود هرچه در اين عمر * پاى تو حق ناشناس ، دوست كشيدم
شاد نگردى كه شاد از تو نگشتم * خير نبينى كه خير از تو نديدم
شهد وصالت گريخت از دل گرمم * زهر فراقت به كام بسكه چكيدم
رسم وفادارى و طريق محبّت * هيچ نه اين بود آنچه از تو شنيدم
قصّهء آلودگيت ورد زبان بود * بر سرِ هر جمع ناگهان كه رسيدم
شاعر رسواى شهر گشتم و بسيار * تير ملامت به جان خويش خريدم
ترك تو زين پس « نجيد » كرد و متين گفت * از تو بريدم اميد ، از تو بريدم