غم و غمخوار
غم از دل رفت چون دلدارم آمد * چه جاى غم به بر غمخوارم آمد
به مهرش ديده روشن گشت و دلشاد * چو آن ماه از پى ديدارم آمد
چو رفت آرامشافزاى دلم رفت * چو آمد نوگل گلزارم آمد
برافشانم به راهش گوهر اشك * كه نور چشم گوهربارم آمد
گشودم ديده از خواب پريشان * چو بر سر طالع بيدارم آمد
دلم رخشنده شد جانم برافروخت * كه روشن شمع شام تارم آمد
ز خاطر تلخكاميها به در رفت * چو از در ، يار شيرينكارم آمد
از آن عنّابگونلب بوسهاى داد * شفابخش دل بيمارم آمد
به وصف لعل نوشينش دگربار * به كف سررشتهء گفتارم آمد
خونبها
شنيدم پيرمردى با پسر گفت * توانگر مىشوى چون من بميرم
پسر گفتش چه جاى اين سخنهاست * نيايد فكر مرگت در ضميرم
و ليكن دوست دارم كشته گردى * كه شايد خونبهايى هم بگيرم
شام تيرهء هجر
مرا به دل غم آن ماه مهربان باقيست * گذشت عمر و نِيَم نااميد ، كان باقيست
توان ز تن شد و هوش از سر و شكيب از دل * وفاى عشق تو نازم كه همچنان باقيست
دلم شكست و هواى تو در دل است هنوز * نجست جان و غم دورىات به جان باقيست
روان شدى ز كنارم به ناز و سيل سرشك * مرا ز ديده روان است تا روان باقيست
گمانم آنكه به پيمان خود وفادارى * جفا مكن كه هنوزم همان گمان باقيست
حديث شهد لبت بر زبان شبى بگذشت * مرا حلاوت آن گفته در دهان باقيست
نشان تير نگاهت دل رميدهء ماست * نظر دريغ مكن تا ز ما نشان باقيست
شكار مرغ دلم خواستى درنگ مكن * شكستهبالوپرى تا در آشيان باقيست
به وصف گيسوى دلدار و شام تيرهء هجر * سخن كشد به درازا و داستان باقيست