تربيت روح
بكوش تا كه بشر آفت بشر نشوى * چو نيستى به بشر خيرخواه ، شر نشوى
چو بيد سايهفكن باش و چون صنوبر راست * اگر چو نخل ، پر از برگ و بار و بر نشوى
بيار ميوهء شيرينى از درخت وجود * كه تا به باغ جهان نخل بىثمر نشوى
به سعى تربيت روح آدميّت كوش * و گرنه از ثمر عمر بهرهور نشوى
ز حال گوشهنشينان نظر دريغ مدار * كه چون روى ز ميان ، غافل از نظر نشوى
ز چون تو اشرف مخلوق عالميست دريغ * كه لامحاله چو يك نخل بارور نشوى
تمام نقشبرآب است مال و جاه جهان * بكوش از پى دانش كه بىهنر نشوى
به پاس حرمت خود آبروى ز آتش آز * مده به باد كه از خاك پستتر نشوى
ز عشق تا نخورى همچو غنچه خون جگر * به رتبه همچو گلى زيب تاج سر نشوى
مكن قياس به نفس اى پسر كه مهر پدر * به خويشتن نبرى راه تا پدر نشوى
زبان كوته خود مىكنى به شكوه دراز * اگر تو بنده ، خداوند سيم و زر نشوى
نهاى چو اهل سخن دم مزن ز لافوگزاف * كز اين مجاهده بىمايه معتبر نشوى
به دوش مشك تهى را گرفتهاى و مدام * به رهگذار كنى هاىوهو كه تر نشوى
چنان بساط پهن كن در اين سراى دودر * كه مرگ چون كند آهنگ جان بشر نشوى
مگوى چون اجل آيد بناى توبه نهم * كه همچو بىخبر آيد كه باخبر نشوى
چنان تو مست غرورى و كبر و نخوت و ناز * كه آب اگر ببرد عالمى خبر نشوى
كه ناگهان ز درآيد برون جناب اجل * كه حضرت اجل از حدّ خود به در نشوى
غرض بيا كه بر احوال نوع خود « ناهيد » * مفيد اگر نشدى باعث ضرر نشوى
آيت خداوند
مپوش روى كه خلد برين من اينجاست * رياض لاله و نسرين و نسترن اينجاست
قيامتيست به پا از بهشت عارض تو * كه آيتى ز خداوند ذو المنن اينجاست
شده است شهره چنان شهر رى ز پرتو تو * كه هركه مىشود آواره از وطن اينجاست
دهان تنگ تو در چشم كس نمىآيد * مگر كلام تو گويد ره دهن اينجاست
عجب نه گر دهنت گيرد از ملاحت دل * به مرده جان دهد از هر سخن ، سخن اينجاست
كند معالجه هر درد دارويى و مرا * لب تو داروى درد است درد من اينجاست