باغ اميد
چه شد كه رشتهء الفت ز من گسستى و رفتى * درست عهد وفادارىات شكستى و رفتى
بُدم فقط به تو دلخوش در اين سراچهء دنيا * تو نيز بند علايق ز من گسستى و رفتى
نبود با دل ديوانهام گرت سروكارى * چرا به سلسلهء زلف خويش بستى و رفتى
دل از دهان تو يك بوسه خواست اى شه خوبان * براى هيچ دل سائلى شكستى و رفتى
به چون منى كه ز دست غمت ز پاى فتادم * چه شد در آن دم آخر نداده دستى و رفتى
چو روز از نظرم اى ستارهء سحرى رو * نهان نمودى و از جا چو برق جستى و رفتى
به غير سايهء زلف تو دل نداشت پناهى * دل پريش من از نيش شانه خستى و رفتى
شدم به پاى تو گل خوارتر ز خار و به رويم * تو عاقبت در باغ اميد بستى و رفتى
ز ياد كى رودم آن شبى كه از در رحمت * درآمدى تو و با من دمى نشستى و رفتى
ز ياد كى رود آن دم كه دامن تو گرفتم * به هوش بودى و خود را زدى به مستى و رفتى
گر از الست به « ناهيد » عهد مهر نبستى * زيادت از چه شد آن صدفه الستى و رفتى
الههء حسن
اى سيهدل به من آن طرفه نگاه تو چه بود * كه مرا كشت و نپرسيد گناه تو چه بود
گر نگاهم به تو پنداشتى از بوالهوسيست * آخر اى آلههء حسن گواه تو چه بود
گر نبد قصد تو آزار و هلاك دل من * آن شكرخند لب و طرز نگاه تو چه بود
چشم تو چون ره دل زد ، نبد ار پيرو جان * زير چشم آن نگه گاهبهگاه تو چه بود
داشت بس خاكنشين چشم تو بىسرمه دگر * به سر مردمى آن خاك سياه تو چه بود
كار من با مژه برهمزدنى چشم تو ساخت * دگر آن صفكِشى خيل سپاه تو چه بود
بود بس فتنهء چشمت دگر اى آفت جان * آن بلاى سيه زير كلاه تو چه بود
مرغ دل را نبد ار زلف تو دامى بفريب * كنج لب دانهء آن خال سياه تو چه بود
ماندهام خود متحيّر كه چو با تير نگاه * ساختى كار من از سوز دل آه تو چه بود
ماندم از خشم و سر مهر تو در خوف و رجا * خشم اگر بود شكرخند رفاه تو چه بود
چشم در پاى تو بنهادم و اين غم كشدم * كه نگفتى خس و خار سر راه تو چه بود
گر نمىخواست در آيينه كند جلوهگرى * حكمت حق ز ظهور رخ ماه تو چه بود
شكوه بيجاست به « ناهيد » بگوييد آخر * اگرت عشق نمىبود پناه تو چه بود