گهى باغى كه اشجارش ندارد برگ و بار امّا * به هر شاخى سر خشكيدهاى باشد ولى بويا
به يك جا روىبوسيهاى لذّتبخش در جايى * به هم افتاده قوسى در كشاكش همچنان اعدا
به يك جا سيل جارى ، جاى آبش سنگها راهى * تو گويى كوهى از بنيان درافتادهست اندر لا « 1 »
به يك جا مسلم و گبر و يهود اندر صفا باهم * نه اين در دهشت از مسلم نه آن در وحشت از ترسا
به يك جا مهر را بينم كه بر سر باشدش تاجى * چنان چون نوعروسان كرده بر تن جامهء ديبا
گهى هم آسمان در بىنهايت دور از اين عالم * به سطحى تيرهگون مىبينمش تاريك و قيراندا
نه نورى اندر آن پيدا كه امّيدى از آن جويم * نه فانوسى كه بتوانم برون آيم از آن ظلما
نه نيرويى كه آن معجر ز روى دهر برگيرم * فرود آرم حجاب از چهر آن دنياى ماتمزا
و ليكن همزبان با يأس در آنجا كه مىميرد * اميد آدمى بانگى نهيبم مىدهد كايا
نديدى از پس هر شب فروزان اخترى باشد * چنان صبح طلوع بخت بيداران همه رخشا ؟
نديدى كز پس هر گريه لبخندى گشايد گل * چنان چون اژدها آنجا كه سر بر كرد مارافسا
نديدى با نسيمى رويد از خاك از پس بهمن * گياهان سربهسر زيبا ، گلان بر روى هم رعنا ؟
نديدى چون درى بربسته آيد باز بگشايد * ز راهى روزنى ، بر خاطر شوريدهء نعما ؟
هامش
( 1 ) - لا - مخفف لاى به معنى گل