بوى شيخ عاشقِ از دد ملول * بوى خوبى بوى انسان مىدهى
بوى سوز سوختن در خويشتن * بوى آتشسوزى جان مىدهى
بوى خون يوسف گلپيرهن * بوى آه پير كنعان مىدهى
بوى گلگونجامگان سربدار * بوى مردى بوى ايمان مىدهى
بوى عاشوراى خونين حسين * بوى گلزار شهيدان مىدهى
بوى باغ خرّم گلدستهها * بوى مسجد بوى قرآن مىدهى
بوى پايان زمان انتظار * بوى آن خورشيد پنهان مىدهى
شعر من
دل بىرنگ من از اينهمه نيرنگ گرفت * پاك چون آينهاى بود كه از زنگ گرفت
خنجر از پشت چنان زد به دل آن دشمن دوست * كه از اين حادثهء تلخ ، دل سنگ گرفت
ساز مىخواست از اين غصّه بنالد با چنگ * سينهء ساز دريد و نفس چنگ گرفت
اى كه در عرصهء انديشه زدى لاف و دروغ * جاودان است فروغى كه ز خون رنگ گرفت
اى حسودان دغل راه شما بىهنران * برق تيغ سخنم از همه سو تنگ گرفت
شعلهء شعر من از آتش سيناى دل است * نظم بىرنگ شما جلوه ز نيرنگ گرفت
شعر من موج خروش است به درياى زمان * غزل از تابش انديشهء من رنگ گرفت
آفتاب غزلم راه بر آينده گشود * فكر فردايى من قلّهء فرهنگ گرفت
آتش عشق چنان جان من افروخته است * كز فروغ سخنم صاعقه آهنگ گرفت
حافظ آن كهنهپرستان كه تو را آزردند * تا ابد دامنشان لكّهء اين ننگ گرفت