پروانهء باران
تماشاييست اينجا غمزهء مستانهء باران * به روى سبزهها غلتيدن دردانه باران
بهار از كوچهء گلها سليمانوار مىآيد * به دوش باد با خود مىبرد كاشانهء باران
به بزم دختران گل نسيم مست مىرقصد * عروس غنچه سرمست است از پيمانهء باران
بيا در كشتزار خرّم گندم تماشا كن * به روى بركهها رقصيدن پروانهء باران
نمىدانم به بيداريست يا رؤيا كه مىبينم * تو را از عطر گل بىتابتر بر شانهء باران
چه شيرين است بودن با تو در دشت شقايقها * به زير سايبان ابر در گلخانهء باران
به يادت هست آن شب خواندن افسانهام با تو * هنوزم ديده بارانيست از افسانهء باران
عشق مىگويد
دارم از سرمنزل هستى عبورى دور تر * رفتهام تا ناكجاآباد دورى دور تر
در كدامين كهكشانى اى فراتر ز آنچه هست * كز تو هستم من هزاران سال نورى دور تر
در مكان و لامكان گنجايش جاى تو نيست * كز محيط لا مكان دارى حضورى دور تر
آسمان در آسمان سينا و موسىِ تو من * هرچه رفتم يافتم نورى و طورى دور تر
بال عقلم بارها در سير اعجاز تو سوخت * عشق مىگويد كه تو از هر شعورى دور تر
بىسرآغازى و آغاز تو را فرجام نيست * كز ازل هم تا ابد دارى ظهورى دور تر
هركه هستى از تو يابد در سراى نيستى * مىكند امروز از فردا عبورى دور تر
نام نورانى
نام نورانى تو در افق ياد شكفت * روح خورشيد در آيينهء ميعاد شكفت
آب و آتش به هم آميخت در آغاز حيات * غنچهء بستهء دل در دم ميلاد شكفت
سينهء سرد زمين صاعقهء عشق شكافت * بر لب خشك زمان چشمهء فرياد شكفت
بادهء سبز دعا در خم جوشندهء دل * تا در انديشهء ما شور تو افتاد ، شكفت
ريخت هر قطرهء خون تا ز گلوگاه فلق * آفتابى شد و در ظلمت بيداد شكفت
بر لب كوه جنون خندهء شيرين بهار * نقش زخميست كه از تيشهء فرهاد شكفت
راز بيدارى خون در رگ گل مىدانست * آنكه چون لالهء پرپر شده در باد شكفت
اى كه از خانه روحانى جان مىآيى * نام نورانى تو در افق ياد شكفت