اين كهكشانهايى كه از هم مىگريزند * تا چند بايدشان در اين صحرا دويدن
اندر ميان تودهء اجرام علوى * تا كى نشان از قادر بىچون نديدن
هنگامهء هستى سراسر شور و شرر بود * كى مىرسد هنگام خواب و آرميدن
رهايى از خود
خداوندا مرا از من رها كن * دلم را با نيازى آشنا كن
تن فرسودهام را خاك ره ساز * غبارش را به عشقى مبتلا كن