پاشيده بود گرد سياهى به بام شهر * شب بىخبر ز جلوهء خورشيد صبحگاه
در زير آسمان سيه ، چون نواى غم * پيچيده بود بانگ كلاغان بىپناه
* * همچون عقاب كوهى مغرور بال خويش * بر بيدزار باد خزانى گشوده بود
هرجا كه مىگذشت ، از آغوش شاخهها * مرغان برگهاى درختان ربوده بود
* * شب ، با حرير ابر به افسون مهرگان * پوشيده بود چهرهء زيباى ماه را
ماه از ملال ديدن اين پردهء سياه * دزديده بود از همه عالم نگاه را
* * تا از فسون شام خزانى رها شوم * بستم به خشم پنجره را سخت و استوار
شايد كه باز چلچلهاى در سپيدهدم * خوانده به بام كلبهء من نغمهء بهار
مرغ عشق
تو اى پرندهء زيباى آسمانى عشق * كه چون فرشته فرود آمدى به خانهء من
تو با ترانهء موزونت ، اى نواگر مهر * طنين عشق فكندى در آشيانهء من
* * به عطر گل تنت آغشته بود همچو بهار * به نقش سوسن وحشى ، پرت نگارين بود
صداى بال تو اى پر كشيده از دل عشق * سرود باد بهاران مشكآگين بود
* * عبوس و غمزده فانوس ماه را مىجست * نگاه من كه در آفاق دور مىكاويد
ولى ، چه سود ؟ كه چون پرتو طليعهء صبح * فروغ ماه ، بر اين آشيان نمىتابيد
* * شبى سياه ز شبهاى زندگانى من * چو ماه ، در افق لانهام درخشيدى
گرفت خلوت من رنگ روشنايى صبح * كه نور عشق بر اين آشيانه پاشيدى
* * صفير شاد تو نازم كه همچو نغمهء ساز * ملال از دل من مىبرد و شادمانم كرد
نواى گرم تو اى مرغ باغهاى نشاط * خوشم كه يكدله پابند خانمانم كرد