نكرد پرسش حالى دگر ز غمزدگان * مرا ز توسن شادى بدين فسانه كشيد
صد آفرين به مُصوّر كه پيش يار مرا * به حال بندگى و عجز جاودانه كشيد
جمال طلعت آن ماه را كسى بيند * كه نالههاى جهانسوز را شبانه كشيد
ز دستگيرى پير مغان همينم بس * كز اين رباط مرا سوى آشيانه كشيد
كسى به دولت جاويد مىرسد اى شيخ * كه بار خدمت پير مغان به شانه كشيد
انديشهء وصل
از كمانخانهء ابروى بت كافركيش * پيك تير است كه هر لحظه رسد بر دلريش
كرده تير مژهات سينه هدف از چپ و راست * بسته خيل نگهت راه گذر از پس و پيش
سينه بر تير جفاى تو سپر خواهم كرد * غمزه گو تير بپردازد به يكباره ز كيش
رشتهء عشق به شمشير بريدن نتوان * به عبث دست ميالاى به خون درويش
به نگاهى بتوان كار دل سوخته ساخت * اى كمانش چه زنى بر دلريش اين همه نيش
سر ز خاك سر كويت نتواند برداشت * آنكه در كوى تو بنهاد ز سر هستى خويش
تا غم عشق تو زد پاى به كاشانهء دل * دل ز سر كرد به در ، صحبت بيگانه و خويش
هركسى را هوسى در دل و شوريست به سر * شيخ را سبحهء صددانه مرا زلف پريش
به دل انديشهء وصل تو را مرا بود محال * چون به دست آمدى اى لقمه از حوصله بيش