چو بازارگانيست كز خواسته * مر او را بجز مرگ در بار نيست
به خيره نخوانمش زنهار خوار * كه در كيش او نام زنهار نيست
تناور درختيست با شاخ و برگ * كه بارش بجز ريو و پندار نيست
يكى ميزبان سيهكاسه است * كس از كشتن ميهمان عار نيست
مَبينش به ديدار همچون عروس * كه چونان يكى زال بدكار نيست
برون همچو طاوس نر دلفريب * درون جز يكى سهمگين بار نيست
ستودن چنين ديو ديوانه را * سزاوار مرد هشيوار نيست
اگر نيست آشفته ديوانهاى * چو گفتارش از چيست كردار نيست
سراسيمه نازد به بالا و پست * چو توسن كه بر سرش افسار نيست
گسسته مهار اين هيون حرون * سوارىدِه و نرم و رهوار نيست
به چنگال اين گرگ ديرينه روز * كجا يوسفى كان گرفتار نيست
جهان ، دار مكر است و دار فسون * جز از مكر و افسون در اين دار نيست
منه دل بر اقبال آن زينهار * كش اقبال جز پيك ادبار نيست
كه را دانى از پاكدل بخردان ؟ * كه بر دِلش زين بدگهر بار نيست
اگر كينهورز است يا مهرجوى * چون او پرفسون دزد طرّار نيست
همه كوه و درّهست راه جهان * فراز و نشيب است ، هموار نيست
يكى پرده آويخته زين سپهر * كه نقشش بجز رنج و تيمار نيست
همه تار آن آتش و پود ، دود * جز اين دو بر آن پردهء تار نيست
تو زرّ نبهره « 1 » هريوه « 2 » مخوان * كه بر ناسره كس خريدار نيست
چو چرخ قوى شست و بىباك چشم * يكى سخت باز و كماندار نيست
كمان كرده زه شسته اندر كمين * پديده درش شرم انگار نيست
نه بر پير بخشد نه بر شيرخوار * چنين بدكنش پير خونخوار نيست
فريبنده جادوى پتيارهايست * كه بر دِلش جز كينه انبار نيست
ز كيش بد اين جهان دورنگ * كم است آنچه گفتند و بسيار نيست
چنين چرخ دانا نگونسار كن * نگونسار بادا نگونسار نيست
هامش
( 1 ) - نبهره - ناسره و غير خالص
( 2 ) - هريوه - خالص