جهان است اين و همينش سرشت * « بر آن هيچ آهو پديدار نيست »
نگه كن بدان بىپدر كودكان * كشان در جهان كس پرستار نيست
نگه كن بدان پور مرده پدر * كش از بار غم دل سبكبار نيست
نگه كن بدان پير خونينجگر * كه جز خون دل خوردنش كار نيست
نگه كن بدان بندى تيرهبخت * كش از خويش و بيگانه غمخوار نيست
نگه كن بدان كلبهء تنگ و تار * كه شمعش جز آه شرربار نيست
نگه كن مر آن مرغ باليده را * كه بر شاخ گل ايمن از خار نيست
« جهان اين كسانند و اين است دهر * جهان آن سيهروى غدّار نيست »
ستايش بدين ناستوده جهان * ز بستوده دانا سزاوار نيست
فريبندگى از دد و ديو دان * چه گويى فريبندگى عار نيست
مدار از بدانديش چشم بهى * كه شاخ سپيدار را بار نيست
ز زنگى پرى چون توان ساختن * كه دانند زنگى پريسار نيست
جهان را تو خود نيك دانى منش * كه دژخيم چونان ستمكار نيست
نكوهش جهان راست گر ناپسند * چرا درخور پار و پيرار نيست
تو را كز جهان دل دژم بود پار * به دِلت از چه انديشهء پار نيست
چرا خنگ گهگير گفتار تو * گهى راهرو گاه رهوار نيست
گهى نرم گويى و گاهى درشت * گه اقرار هست و گه اقرار نيست
گهى شادمان بينمت گه نژند * گه اظهار هست و گه اظهار نيست
طرازت دگرگونه و دل دگر * هرآنچت به دل بر به طومار نيست
توان ديو را چون سليمان نمود * به صورت و ليكن به آثار نيست
الا اى كه بر شاخسار سخن * چو تو طوطى نغزگفتار نيست
نپندارمت مدح گوى جهان * كه مدح جهانت به پندار نيست
تو را دل به نيرنگ چرخ دورنگ * گراينده نى و گرفتار نيست
برانى كه سرسخت اسب سخن * كسى را چو من رام و هموار نيست
سخن در فنون سخنپروريست * سخن از جهان و جهاندار نيست
سخن را كه پيرايه بندد چنين * كه روز است تاريك و شب تار نيست
و گرنه ستودن ز ما دلپذير * پذيرفته از مرد هشيار نيست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3953
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٩٥٣