« بهار » آنكه در پهلوانى سخن * چو تو پَهلوِ نامبردار نيست
مگو آنچه نبود گواهيش دل * مَينديش آنچت سزاوار نيست
ز بيغاره رانى فروبند لب * كه بيغاره زان مرد رستار نيست
تكاور متاز از پى رفتگان * كه بر خنگ تو تنگ مضمار نيست
تهمتن فروخفت در تيرهخاك * دگر روز ناورد و پيكار نيست
نگون شد سر مير گردنفراز * سپاه سخن را سپهدار نيست
سر رخش پويا درآمد به سنگ * چنان كش دگر پاى رفتار نيست
درفشان درفش اندر آمد به خاك * همان نيزه و تيغ خونبار نيست
مزن خيره آتش به نيزار از آنك * خروشنده ضيغم به نيزار نيست
مچخ تيز كايدونت سبز است سر * كش اكنون به سرسبز دستار نيست
نه بر دل توان و نه بر ديده نور * دلافسرده و ديده بيدار نيست
گذشته به دو روزهاى دراز * كس از خوابگاهش خبردار نيست
يكى برگذر بر سر خاك او * كه جز دخمهء تنگ و آوار نيست
نكوهش بدان پير يزدانپرست * بجز نقض فرمان دادار نيست
گرانمايه آن چابكانديشه مرد * به مردى كه بىمايه و خوار نيست
گرت هست دينار خرده مگير * بدانكس كه در كيسه دينار نيست
هرآنكو جهان را نكوهش كند * جهاندار داند گنهكار نيست
يكى ميهمان بود با ميهمان * چنين ميزبانى به هنجار نيست
تو آزاده مردى ، به مردى گراى ! * دل آزردن آيين احرار نيست
كنون بازگويم ز گفتِ حكيم * كز آن گفته به گفت ستوار نيست
« يكى گل در اين نغزگفتار نيست * كه چيننده را زان دو صد عار نيست »
دولت جاويد
شرار عشق ز دل تا فلك زبانه كشيد * چو خط حرمان بر وصل او زمانه كشيد
نگاه چشم بلاخيز آن نگار آخر * مرا ز صومعه سوى شرابخانه كشيد
خيال خالش ، دل را اسير سلسله كرد * كه مرغ را بهسوى دام شوق دانه كشيد
به غفلتم نپسنديد و با رقيب نشست * چه انتقام كه از من بدين بهانه كشيد