چهرهء دنيا سيه شد زين همه كفر و نفاق * امتيازى در زمان ما به صبح و شام كو ؟ !
هركه شد فرزانه مىبالد به عقل و رأى خويش * مردم ديوانه را پرواى ننگ و نام كو ؟
زين همه كشتار و خونريزى به جان آمد بشر * اى جهانداران نشان از رامش و آرام كو ؟
چون شباهنگم نواى حق برون آمد ز دل * اهل عرفان را نظر بر مرغ بىهنگام كو ؟
زين مخالف خوانى و افسانه « همّت » درگذر * رند را انديشه از غوغاى خاص و عام كو ؟
سراپردهء وصل
چه شود باز به شوريدهدلان يار شوى ؟ * تا ز راز دل عشّاق خبردار شوى
به شكرخانهء ارباب سخن گر به روى * طوطىآسا ز لب نوش شكربار شوى
راه يا بى به سراپردهء وصلش به فسون * گر شبى مست از آن ديدهء سحّار شوى
باغبانا برو از گلشن حسنش بيرون * زان كه ترسم كه در اين گلكده چون خار شوى
هر زمان جان گرانمايه به لب مىرسدت * با فرومايه اگر همسفر و يار شوى
بود آلوده به زهر اين مى انگورى تو * دارم امّيد كه اى تاك نگونسار شوى
هست بيمار روانت اگر از طينت زشت * مردمآزار شب و روز چنان مار شوى
افكنندت ز سر طاق بدائع به نشيب * گر كه در ملك هنر جفت سنمار شوى
شب هجران شده ، اى اختر شبگرد چرا ؟ * همچو آن ديدهء خونريز شرربار شوى
دارم امّيد كه در راه وصالش چو رقيب * در كمند سر آن زلف گرفتار شوى
مدد از طبع روان گير به انشاد غزل * مگر از فيض ازل طبلهء عطار شوى
از سخن گوهر مضمون به بر و دوش كنى * گر هواخواه گهر بر سر بازار شوى
بشكفد ذوق و شكرخاى شود طوطى طبع * اگر از غنچهء لب باز شكربار شوى
آبى از خمكدهء راز بنوش اى « همّت » * تا كه سرمست از آن بادهء اسرار شوى