جادوى نگاه
جادوى نگاه تو ز ره برده پرى را * پى ريخته عشقت هنر بىخبرى را
برداشته در حسرت وصل تو شقايق * با ياد لبت خرمن و خونينجگرى را
پنداشت دلم زلف تو را حلقهء چوگان * چون گوى خوش انگاشته بىپاوسرى را
در چنگ صبا بوى سر زلف تو مىبرد * از دشت ختا رونق مشگ تترى را
پيغام سرانگشت تو را غنچه شنيدهست * در راه صبا كرده به پا پردهدرى را
خاكستر پروانهام اين نكته بياموخت * زنهار مخور غصّهء بىبالوپرى را
در شام فراق تو چه خوش گفت « همايون » * شرمنده نموديم دعاى سحرى را
همسفر
شرار سينه و سيلاب چشم تر اينجاست * كجا روى دگر اى ناله همسفر اينجاست
به پيش ديده چرا ايستادهاى اى اشك * به دامنم بنشين جاى دربهدر اينجاست
نواى ناله كباب جگر صراحى دل * بيا به محفل دلدادگان خبر اينجاست
فغان بلبل بيدل به گوش گل اين است * مكن كرشمه دگر قاصد سحر اينجاست
حديث صبر و ظفر خواجه گفت و مىدانم * كه در فراق رخت صبر بىظفر اينجاست
خدنگ غمزه رها شد خداى را مددى * كه بر نشانه رسد مرغ بسته پر اينجاست
به نان خالى خود ساختيم و شاهد شعر * دهان به مدح نيالودهام ، هنر اينجاست
گرفته ناله « همايون » به چنگ رخنه دل * خيال كرده كه سرچشمهء اثر اينجاست
بوسهزار تن
شميم ياسمن آيد ز چاك پيرهنش * كه رشگ صبح بهار است بوسهزار تنش
نسيم صبح ز لعلش حكايتى مىگفت * شنيد غنچه و صد چاك گشت پيرهنش
برهنه بود به مهتاب و چشم پير فلك * نثار كرد هزاران ستاره بر بدنش
دلم به گيسوى او خو گرفت و مىشنوم * فغان تيشه برآمد ز داغ كوهكنش
به نوبهار كدامين شهيد خفته به خاك * كه هست پيرهن لاله دامن كفنش
حديث عشق « همايون » به صد زبان مىگفت * هزار حيف كه تأثير نيست در سخنش