اختر افسانههاى كودكى من * جلوه به رؤياى زندگانى من داشت
همره من « او » روان و دختر مهتاب * روى سرما فروغ سايهفكن داشت
* * يكدگر آنجا گرفتهاند در آغوش * ثابت و ساكت درختهاى كهنسال
دامن بىرنگ ماهتاب گذشته است * بر سر آنان چو آرزوى سبكبال
روشنى مه پديد كرده به هر گام * روى زمين نقش سايهپرور آمال
رهگذرى آرزوى گمشدهاى را * يافته در اين سكوت و پرده به دنبال
* * كوچه آرام در سكوت سياهى * بشنود اكنون صداى پاى عزيزى
لحظهء چندى گذشت و گشت پديدار * چهرهء زيباى آشناى عزيزى
مىرود آرام و مىطپد به كنارش * قلب وفاپيشهاى براى عزيزى
دوخته بر آسمان نگاه نگارى * آمده بر گوش من صداى عزيزى
* * « ماه چه زيباست ! » گفت و ديده به من دوخت * با نگهى پاك و آسمانى و زيبا
در سخنش عشق بازيافته ، پنهان * در نگهش آرزوى گمشده پيدا
دستبهدست من آن فرشتهء محبوب * دوشبهدوش من آن پريوش رعنا
در دل شب مىنهاد گام و روان بود * نرم و سبكبال چون خيال سبكپا
* * كوچهء آرام بارها من و او را * ديده دوان در دل سكوت شبانگاه
همچو من از گوش و دل شنيده كه او گفت * « هاله نگه كن چه دلفريب بود ماه »
كوچه آرام خالى از همه اغيار * گشته پر از خاطرات ما ، گه و بيگاه
از برِ اين خاطرات زنده و بيدار * آه ، اگر بىتو بگذرم به شبى ، آه . . .
به من بگو . . .
چرا راز دل پرمهر خود را * نمىخواهى تو با من بازگويى ؟
مرا مىخواهى و جز با نگاهت * نمىخواهى به من اين راز گويى
* *