رضاى تو ، رضاى من
جان هزارها چو من ، اى صنما فداى تو * كاش خورد به جان من ، درد و غم و بلاى تو
گر بكشى ز قهر يا ، آنكه ز مهر بخشىام * هست رضاى من بدان ، آنچه بود رضاى تو
گشت ز حد فزون بتا ، درد بيا كه تا رود * غم ز دل و شفا دهد ، درد مرا دواى تو
عاشق زار و خستهجان ، بين كه فتاده هر طرف * كوچه به كوچه كو به كو ، صد چو من از براى تو
برقع اگر ز ماهرو ، برفكنى هزارها * اختر و مهر مىزند ، بوسه به خاك پاى تو
سرو ز رونق اوفتد ، باغ فتد هم از صفا * در بر سرو قد و وان ، چهرهء باصفاى تو
مرغ و هوا و خاكيان ، خيل ملك در آسمان * ورد زبانشان بود ، صبح و مسا ثناى تو
هركه رود به راه تو ، فخر كند بر انس و جان * كوس شهى همىزند ، آنكه بود گداى تو
« هاشمى » ار خطا كند ، يا كه گنه در اين جهان * ديدهء عفو در جزا ، باشدش از خداى تو
قد خميده
اين تكدرخت خشك كه بينى ميان باغ * بس چيزها كه ديده سخنها شنيده است
خون دل است قطرهء سرخى به گونهاش * كه از چشم عاشقى به رخ او چكيده است
در پيش قد خمشدهء اين درخت خشك * بس پهلوان كه در دل خاك آرميده است
اين پوكى و شكستگى او بود از آن * كافزون ز آدمى غم و محنت كشيده است
بودهست بانشاط و جوان پيش از اين وليك * از پا فتاده همچو من قد خميده است