بيهوده مىدود نگه بىقرار من
آنجا . . . كه بوسهها زده بر روى يار من
بىصبر و اختيار
آنجا كه او هميشه سر لحظههاى « پنج »
همچون اميد گمشده آيد بهسوى من
خندد به روى من
بار آورد به آمدنش در دلم قرار
* ميعادگاه ما
اكنون عجب گرفته و محزون و غمفزاست !
دور از نگاه خستهء نوميدم او كجاست ؟
او در كجاست اى دل نوميد داغدار
* زان لحظهاى كه عقربه از « پنج » بگذرد
هر لحظه ساعتيست كه با رنج بگذرد
با رنج بىشمار ! !
هر لحظه هر طرف نگهم مىدود به شوق
هر دلبرى كه ديد گمان مىكند كه « اوست »
ناگه دلم به حسرت فرياد مىزند
اين نيست آنكه دارمش از جان خويش دوست
اى چشم اشكبار !
* اى دخت رهگذر ،
او نيست ، او ز دور به چشم من آشناست
پس او چه شد ؟ كجاست ؟
رفت و دگر نيامدم اين بار در كنار . . . !
*
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3919
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٩١٩