خرمن گل
مه سر زده است از جبينش * صد مشترى است در كمينش
يك خرمن گل نهفته گويى * در پيرهن كرب دوشينش
جانم به فداى چشم مستش * قربان دو زلف پر ز چينش
جا دارد اگر كه اهل عالم * خوانند فرشتهء زمينش
دُرّيست ثمين كه واقعا نيست * در لطف به از تن سمينش
اين دست وى است يا شكفته * يك دستهء گل از آستينش
دل برد و ندانما چه واداشت * با اينهمه عاطفت بر اينش
شهرآشوب
شب است و شوخ شهرآشوب شنگول * مرا دارد به حسن خويش مشغول
يكى از معجزات عشق اين است * كه از قاتل بسى راضيست مقتول
من امشب سرخوشم از وصل و عازل * بود غمگينتر از حكّام معزول
به ياد ابرويش لب مىزند بوس * بر آن دست ار كشد شمشير مصقول
مرا ضرب اصول و حكمت عشق * نمود آسوده از معقول و منقول
بيار آن مى كه چون در جوشش آيد * شوند اهل ريا منكوب و مخذول
به هر مويت هزاران نكته مخفيست * كه بر باريك بنيان مانده مجهول
هرآن امرى كه صادر گردد از دوست * تأمل در اطاعت نيست مقبول
نه هر شهوتپرستى عشقباز است * كه درويشى نباشد بوق و كشكول
تجربهآموزى
كر آتش دشمنى نيفروزى ، به * جز گنج ادب هيچ نيندوزى ، به
چون عمر كفايت تجارت نكند * پس از دگران تجربهآموزى ، به