به نور معرفتش جان خود ضيا بخشيم * چو آينه دل خود پاك و باصفا بكنيم
به شام تيره به دشت جنون كه پرخطر است * چراغ عشق در آن دشت رهنما بكنيم
ز ديده اشك فشانيم از سر اخلاص * كز اين طريق به حق ، خويش آشنا بكنيم
به وقت شادى و غم كى شويم غافل از او * كه زير لب همه دم ما خدا خدا بكنيم
به آستان خدا ره بريم آن ساعت * كه خانهء دل خود پاك از ريا بكنيم
براى عفو گناهان به التجا باشد * كه دست « هاشميا » سوى كبريا بكنيم
دل ديوانه
خرّمدلى كه در غم جانانه سوخته * هر شب به گرد شمع چو پروانه سوخته
از جلوهء جمال رخ دوست در جهان * مجنون شدهست عاقل و فرزانه سوخته
در انتظار مقدم آن رشگ ماهتاب * شب تا به صبح اين دل ديوانه سوخته
آن آتش زبانه كشيده ز عشق يار * بر آشنا شرر زده بيگانه سوخته
تا خم مى تهى شده از لعل نوش او * آوخ سبو و ساقى و پيمانه سوخته
تا نقش كرد روى تو نقّاش روزگار * يا لا العجب كه بتگر و بتخانه سوخته
رحمى صنم كه برق نگاهت ز « هاشمى » * ايمان و دين و خانه و كاشانه سوخته
نور خداوند
ما در طلب يار به هر سوى دويديم * بر دوش به جان بار غم دوست كشيديم
اندر طلبش گرچه خطرهاست به صد شوق * گشتيم پذيرا و به جان نيز خريدم
در دام هوس گاه فتاديم و ليكن * با معجزهء عشق از آن دام رهيديم
در ميكده رفتيم و برِ پير نشستيم * توبه بشكستيم و به تن جامه دريديم
از مهر به ما پير مغان ساغر مى داد * زان بادهء جانبخش يكى جرعه چشيديم
گشتيم ز خود بى خود و در كنج خرابات * خوشحال برِ مغبچگان جاى گزيديم
با بال تفكّر سر شب تا به سحرگه * تا چرخ برين پيش ملائك بپريديم
پا بر سر گردونهء گردان بنهاديم * هر سوى بگشتيم و به هرجا كه رسيديم
جز ذكر خدا هيچ سخن خود نشنوديم * جز نور خداوند دگر هيچ نديديم
ديديم چو ما « هاشميا » جلوهء جانان * از هرچه بجز او به جهان مهر بريديم