عبرت و تأسّف
زنى ديدم كه در سابق چو مه بود * همانا سال عمرش هيجده بود
مهى از لاغرى همچون هلالى * گلى داده خزانش گوشمالى
گواه حسن پيشين چهره بنديش * نشانى بر سر زلف از كمنديش
به بدنامى اوانِ آن دلآزار * گذشته همچو دوران ستمكار
شگفتا ديدم آن زيبنده آهو * كه پيرامون او بودى هياهو
ز فرط لاغرى وز زور سفليس * شده همچون سگان پير تفليس
بگفتم از چه شد مشك تو كافور * بگفتا بنده معتادم به وافور
بسى دوشيزگان كاخر ز سختى * شوند اينسان قرين تيرهبختى
چه بدبختى از اين بالاتر آيد * كه زن در حلقهء رندان درآيد
بنوشد باده ، با هركس بجوشد * حيا و عصمت خود را فروشد
شود راضى كنار و بوس خود را * فروشد عفّت و ناموس خود را
دلم خونين تنم را ارتعاش است * كه اين از بهر تأمين معاش است
نه تنها صرف شهوترانى است اين * كه غالب از غم بىنانى است اين
چو يوسفطلعتان لعل نوشند * كه بهر درهمى خود را فروشند
غمزهء بتان
دل ربودند بتان از من و خونش كردند * من ندانم پس از آن واقعه چونش كردند
وه پريچهره بتان اين دل مجنون مرا * به نگاهى بگرفتند و فسونش كردند
سر زلف تو به دلها چه تعدّىها كرد * بىجهت نيست پريشان و نگونش كردند
بىطمع باش كه آدم به چنان رتبت و قدر * چون طمع كرد ز فردوس برونش كردند
« هاشمى » عاجز و درمانده و بيچاره نبود * ليك با غمزه بتان خوار و زبونش كردند
عاقبت صبر
آسوده كسى كه نيكخو مىباشد * بسته دهن و گشادهرو مىباشد
در رنج زمانه رو شكيبايى كن * چون عاقبت صبر ، نكو مىباشد