اندرز
بشر آن است كو ميلش به شرّ نيست * اگر ميلش به شر باشد بشر نيست
به عمر خويش كرديم آزمايش * ز نيكى در جهان مطلوبتر نيست
به هر كارى زيان امكانپذير است * به سوداى نكوكارى ضرر نيست
دلى كز مردمآزارى شود شاد * هم از انجام بد او را خبر نيست
بگو آمادهء مشت كسان باش * دهانى كش ز بدگويى حذر نيست
ستمكارى در اين گيتى گناهيست * كه هرگز نزد ايزد مفتخر نيست
نهان نيكويى نيكى دهد بار * درخت مردمى بىبالوپر نيست
فغان از ريشهء بيدادگان را * بهجز خوارى و نابودى ثمر نيست
به از تاريخ درسى عبرتآموز * براى مردم صاحبنظر نيست
هنر در دستگيرى دلنوازيست * دلآزارى كه در گيتى هنر نيست
مكش تيغ ستم بنگر كه تيغى * ز شمشير خدا برّندهتر نيست
بر گوهرشناسان معانى * نصيحت كمتر از درّ و گهر نيست
سخنگو از غرض چون پاك باشد * اگر گويد نصيحت بىاثر نيست
سخن از « هاشمى » بايد شنيدن * كه طبعش ذرّهاى مايل به شرّ نيست
پند روزگار
مجو سود يك جو ز ناراستى * گر آسايش خويشتن خواستى
كسانى به گيتى به رنج اندرند * كز اندازهء خويش برتر پرند
چون آن جوجهء خُرد ناورده پر * كه چون خواست پرّد درافتد به سر
بزرگى سراسر بجويى نكوست * كه خوى نكو بهترين آبروست
به احسان علاج بدانديش كن * درونش به نيكى خود ريش كن
روان را به انديشه پيوسته دار * زبان راز گفتار بد بسته دار
ادب در نصيحت نپوشيدن است * شرف در ره كسب كوشيدن است
نياموزى ار پند آموزگار * به سختى بياموزدت روزگار