خود را به چنين آب چو آتش مفروش
آن آتش افروخته اندر دل آب * گفتم به خرد كه چيست ، گفتا خاموش
كاين شعبده ترسا بچگان ساختهاند * كز خانهء ما و تو برآرند خروش
بس خانه كه داده است اين آب به باد * بس دل كه گرفته است از اين آتش جوش
بس مرد كه اين آب فروبرده به خاك * بس مغز كه اين باده تهى كرده ز هوش
ويران كرده است كاخ آزادان ليك * آباد نموده دكّهء بردهفروش
زنهار گر آب زندگانى خواهى * خود را به چنين آب چو آتش مفروش
گوى چوگان
باز مىخواهم كه تا كوى تو بار ديگر آيم * بار تن بگذارم و اين بار با بار سر آيم
من نه آنم كز تو بتوان رشتهء جانم بريدن * از درى گر رانىام ، باز از در ديگر درآيم
ار بخوانى ، ور برانى ، گر بسوزى ، ور بسازى * گوى چوگان توام ، از پا درافتم ، با سر آيم