نقاشى بندر پهلوى « 1 »
در پهلوى صفاى دگر بينم * روز و شبش چو شمس و قمر بينم
روزش چو صبح عيد خوش و دلكش * و اندر شبش صفاى سحر بينم
در آب آن ز ماهى رنگارنگ * مرداب پر ز در و گهر بينم
وقت غروب عكس خود اندر آب * پرتو فكن چو شوشهء زر بينم
هر بامداد از عرق شبنم * بر هر شكوفه لؤلؤ تر بينم
بر سطح آب گردش زورقها * چو لعبتان به تخت فنر بينم
قرقاول و كبوتر و مرغابى * مرغولهبال و غاليهپر بينم
مانا به سنگفرش خيابانش * ياقوت و لعل جاى حجر بينم
حوران گشادهروى صف اندر صف * در بولوار آن به گذر بينم
هم با فرشتگان و پرىرويان * آميخته چو شير و شكر بينم
من در ميان جمع به نظّاره * باشد ز يار خويش خبر بينم
تا كى رخش نبينم و اندر دل * از تاب انتظار شرر بينم
در جلوه مهرخان و من اندر فكر * كان مهلقا فروغ بصر بينم
ناگه طلوع كرد و گمان بردم * قرص قمر به پيش نظر بينم
گفتم مها سپاس كه ديگربار * با چشم خود تو نيك سِيَر بينم
با صد كرشمه گفت قدم بر چشم * چون شد به پهلويت سفر بينم
گويا نمانده گلرخى اندر « رى » * كز « رى » تو را به بحر خزر بينم
تهرانى است و بوالهوسى هرچند * اين رسم در نژاد بشر بينم
در نوع مرد خوى هوسرانى * ارثيست كز پدر به پسر بينم
اى شوخطبع ، شاعر ايرانى * شاعر نه بلكه شعبدهگر بينم
پيداست شرمگين شدهاى زيرا * بر چهرهات ز شرم اثر بينم
گفتم به چون منى ز تو كى زيبد * كاين گونه سخت خيرهنگر بينم
فرق است بين عشق و هوسرانى * فرقى كه بين خوبى و شرر بينم
هامش
( 1 ) - بندر پهلوى همان « بندر انزلى » كنونى است و شاعر آن را در سالهاى قبل از انقلاب اسلامى سروده است .