تو مريضى و طبيب تو مريض
آن دروگر زى درختى برد رخت * تيشه برد و ارّهء دندانه سخت
تا درخت سبز را بىجان كند * وز تن بىجان ، سروسامان كند
تا كه سازد زان درخت بىگناه * تختگاهى بهر نزهتگاه شاه
تا كه شاهِ وقت بنشيند به تخت * همچو سرو آزاده و بيداربخت
نالهها گر آن درخت سختبن * كاى دروگر ، خانهام ويران مكن
من چو تو ، روزى جوانى كردهام * شادكامى ، كامرانى كردهام
ميوهها دادم تو را مانند شهد * ياد آر آن شهد را اى نيكعهد
گفت : او را آن جوان نيكعهد * خود تو بدعهدى كه ببريدى ز شهد
چون تو خشكيدى ، شدى از بهر سوز * من تو را سازم ، چراغ نيمروز
هر درختى نيست چونين نيكبخت * كه از او سازند بهر شاه تخت
آن درخت از اين سخن نامد به هوش * تا صداى تيشهاش آمد به گوش
از پسِ هر تيشه و زخم تبر * دادها كردى ز ظلم بيشهور
او نمىديدى ، نتيجه كار را * ور نه ، بوسيدى لب مِنشار را
گر چو قاشق ، جان او عاشق بُدى * گفت او چون گفتهء قاشق بُدى
تيشهها خوردم به سر فرهادوار * تا رسيدم بر لب شيرين يار
گر نشستنهاى شه ديدى به تخت * شكرها كردى از آن فرخندهبخت
* * ناسپاسى بين كه چون پاكى گرفت * راه ناصافى و ناپاكى گرفت
هرچه صيقل روى او را صاف كرد * خاك اندر ديدهء انصاف كرد
ناسپاسى ، بيشتر از سر گرفت * ره سوى تشنيع صنعتگر گرفت
كه چرا اين مىكنى ، آن مىكنى ؟ * كار را زينگونه وارون مىكنى ؟ !
من سزاى تختهام ، پايهام مكن * من براى پايهام ، تختهام مكن
تا سيهرو بود و ناصاف و درشت * ساده بود و زين فضوليها نگفت
چونكه هوشش داد گفتى هوش برد * توشهء انبان او را موش خورد
هوش ناقص ، بوالفضوليها كند * تا كه صاحب هوش را رسوا كند
عقل دادت تا به صانع پى برى * نى كه با صانع ستيزه آورى