تير و طير
ميان تير و طيرى در پريدن * فتاد اندر هوايى گفتگويى
به مرغك گفت تير تيزپرواز * چرا چون من به آسانى نپويى
اگر دارى هواى اوج عزّت * گرانجانى مجوى و سخترويى
چو من پرواز كن تا تير چرخت * نگيرد گرچه گيرد گرم پويى
شنيدم مرغكش آهسته مىگفت * يكى بگذار رسم تندخويى
چو افتادى و نيرويت شد از دست * گرت گويم چه مىگفتى چه گويى
تو را نيرو ز شستتيرزن بود * من از خود دارم ار دارم شُكويى
تو را پر عاريت بود و گرفتند * كه نبود عاريت را رنگ و بويى
تو اى انسان همان تيرى كه گيرد * هواپيمايى از كويى به كويى
و يا چون شير پرده كز دم باد * همىجنبند از سويى به سويى
و يا اندر خم چوگان تقدير * يكى بىپا و سر غلطنده گويى
اگر دارى هواى اوج رفعت * در آن ساحت سخن از خود نگويى
كه ما و من ندارد ره به آنجاى * و گرنه خويش را هرگز نجويى
بهسوى كوى او بىخويشتن رو * كه يا بى خويش را بىجستجويى
گرت او قدرتى داد و شكوهى * حذر كن تا نپندارى كه اويى
از او مىجو كه نيرويش دهد جاى * گر آرد راى ، بحرى در سبويى
كه بىعونش اگر فرعون دهرى * نيارى آورى آبى به جويى
ز پيشاوردِ طغيان برحذر باش * اگر خواهى كه دارى آبرويى
چه باك است آفتابى را كه دارد * غبارى جستوخيز و هاىهويى
افيون و شراب
ميان شيرهء انگور و شيرهء افيون * تفاوتيست به نزديك اهل دانش و حال
از آن هرآنكه خورَد عقل و دين و دانش او * بدل شوند به ترديد و شك و وهم و خيال
وليك اين ببرد آنچه مرد را باشد * ز عقل و دانش و دين و جمال و مالومنال
اگر كه بخردى از هر دو مىگريز كه نيست * از آنت غير خيال و از اينت غير و بال
و گرنه گر به جحيم اوفتى و گر به حميم * ز غير خويش مزار و ز غير خويش منال