مستمندان را نباشد سرپناهى اى دريغ * محتشم بين طاق و ايوان در زروزيور كشد
مىشود انسان ز راه عشق و عرفان رستگار * ديو نفس دون بشر را هر زمان در شرّ كشد
گر كند عمرى عبادت زاهد از روى ريا * خطّ بطلان بر عبادتهاى او داور كشد
در كمند عشق و عرفان گرچه مىباشم اسير * مرغ جان ز آزادگى تا كوى جانان پر كشد
آنكه مىداند فقط دلدار را منّت سزاست * در جهان كى منّت از گردون دونپرور كشد
تا كه مىباشد « وفا » در تختهبند تن اسير * رنج بسيار از هواى نفس بدگوهر كشد
صحيفهء عشق
به غير مهر و محبّت كه نقش لوح بقاست * هرآنچه هست به عالم اسير دست فناست
هرآن كسى كه طريق صلاح بگزيند * يقين به هر دو سرا رستگار و كامرواست
بناى ظلم و ستم نيست جاودان ليكن * بناى حق و عدالت هميشه پابرجاست
به عشق كوش و صفا جوى و با محبّت باش * كه درد خستهدلان را وفا و مهر دواست
پى فريضهء انجام حج شدى به حجاز * وظيفهء تو كنون طوف كعبهء دلهاست
اگر اسير هوسهاى ديو نفس شدى * گمان مبر كه تو را ديدگان دل بيناست
كسى كه شد دلوجانش به مهر حق روشن * كجا اسير تن و فكر جامهء ديباست
نوشت پير خرابات بر صحيفهء عشق * لباس فقر بر اندام عارفان زيباست
به گوش هوش شنيدم كه هاتفى مىگفت * خوشا دلى كه منوّر به نور مهر و « وفا » ست
صفاى دل
بيا پا بر سر افلاك بگذاريم * مه و خورشيد گردون را به زير آريم
بجز عشق خدايى در جهان هرگز * دل خود را به دست غير نسپاريم
در اين عالم اگر روميست يا زنگى * چرا او را حقيقتجو نپنداريم
كسى گر صاحب حسن است چون يوسف * چرا از بخل او را زشت بشماريم
چرا بايد حقيقتجوى نيكو را * چو رفت از ديده ، ما ابليس انگاريم
خوشا روزى كه در هنگامهء قدرت * هماره از تواضع سر فرود آريم
رها از نفس دون در زندگى شايد * حريم عشق و عرفان را نگهداريم
به راه عشق و مستى با صفاى دل * به عهد خويش پابند و وفاداريم