هنوزم از دلافسرده مىتراود آه * چراغ مرده و دودش در انجمن باقيست
مكن شتاب به خاموش كردنم اى باد * هنوز شمع مرا تاب سوختن باقيست
به دشت خاطره همزاد روح مجنونم * كه در تنم تب آواره زيستن باقيست
به ياد آن لب شيرين سرود اندوهم * حكايتيست كه از عشق كوهكن باقيست
اگرچه زندگىام لحظهلحظه مردن بود * هنوز وحشتم از مرگ خويشتن باقيست
چو اشك گرچه « وفايى » فتاد از چشمت * هنوز نقش تو در اشك چشم من باقيست
بادهء تلخ
زندگى با غم ايّام هماغوشم كرد * بخت بدبين كه اجل نيز فراموشم كرد
دست تقدير چنان هستىام از هم پاشيد * كه دلم مرد و در اين سوك سيهپوشم كرد
كارم از باده و ميخانه گذشت اى غم عشق * بادهء تلخ تو نازم كه چه مدهوشم كرد
گل نازى كه به خون جگرش پروردم * با نسيمى به سفر رفت و فراموشم كرد
آن درختم كه بهار آمد و از بخت سياه * جاى گل ، برق بلا ، دست در آغوشم كرد
آنكه در جام لبش مستى صد ميكده بود * رفت و از خون دل خويش قدحنوشم كرد
عالمى در طرب از نغمه شيرينم بود * زهر اندوه تو اى عمر چه خاموشم كرد
دشمن جان « وفايى » شد و رفت آنكه شبى * قصّهء عشق و وفا زمزمه در گوشم كرد
ذوق دربهدرى
به ذوق بِدَر مىروم ز خانهء خويش * ز بسكه بىتو غريبم در آشيانهء خويش
چو بلبلى كه كند ترك آشيانهء خويش * به ناله مىروم از آستان خانهء خويش
چه سرنوشت غريبيست اينكه در همه عمر * به كام خويش نبينى دمى زمانهء خويش
چه تلخ خاطرهها دارم از دوروزهء عمر * خدا كند كه زيادم رود فسانهء خويش
كجا رود به كه روى آورد كسى كه چو من * درون سايهء غم گم كند نشانهء خويش
غم فراق عزيزانِ رفته چون كوهيست * ببين چه باد غمى مىكشم به شانهء خويش
ز سوز سينه من مرغ شب شود خاموش * اگر به خلوت شب سر كنم ترانهء خويش
نصيب باد سحر شد چه زود آن گل ناز * كه آب دادمش از گريهء شبانهء خويش
« وفايى » از همه ياران دگر نمانده كسى * به گوش باد بخوانم مگر فسانهء خويش