پروانه گرد شمع
چرا از جلوهء حق روىگردانيم * از اين خورشيد همچون شب گريزانيم
چرا نقش طريقت را نمىبينيم * چرا راز حقيقت را نمىدانيم
چراغى را كه روشن مىكند جان را * چرا در كوره راهى برفروزانيم
خوشا دل را به ناپاكى نيالاييم * خوشا بذر وفا و مهر بفشانيم
چرا بنديم دل بر خوان اين عالم * دو روزى را كه بر اين سفره مهمانيم
ببين پروانه گرد شمع مىسوزد * چرا در دوستى ما كمتر از آنيم
جهان دريا و ما بىناخدا كشتى * اسير موج و در گرداب طوفانيم
چو دل روشن شود از نور مهر حق * ز سر يكسر هواى نفس مىرانيم
خوشا روزى كه دور از كينهورزيها * به ملك دل نهال مهر بنشانيم
ز غير حق مراد خويش اگر خواهيم * به كار خويشتن سردرگريبانيم
« وفا » گر كار ما صلح و صفا باشد * به زير سايهء الطاف يزدانيم
خواب عشق
عشق را كى مىتوان تفسير كرد * پنجه را در پنجهء اين شير كرد
قيس را تا وادى دشت جنون * برد مير عشق و در زنجير كرد
تيشهء فرهاد با اعجاز عشق * در دل سنگ سيه تأثير كرد
ويس و رامين را چه خوش صيّاد عشق * با خدنگ تير غم نخجير كرد
مهر عذرا بر دل وامق نهاد * هر دو را مشهور اين تقدير كرد
آنكه را شد دل اسير دام عشق * شب همهشب نالهء شبگير كرد
از هواى نفس سركش دور بود * آنكه خواب عشق را تعبير كرد
شد خداى عشق هرجا جلوهگر * رخنه در كار جوان و پير كرد
نيمههاى شب سر بالين طفل * عشق مادر را توان تقرير كرد
شرح عشق و عاشق آزاده را * نيست تابى ناتوان تحرير كرد
عاشق صادق « وفا » با مهر دوست * جان و دل را خالى از تزوير كرد