ولى افسوس و صد افسوس
كه او هرگز نگاهم را نمىخواند .
* به برگ گل نوشتم من
تو را من دوست مىدارم
ولى افسوس ، او گل را به زلف كودكى آويخت
تا او را بخنداند .
* شبانگه گفتم اى مهتاب
سر راهت به كوى او ، سلام من رسان و گو
تو را من دوست مىدارم
ولى افسوس چون مهتاب ، روى بسترش لغزيد
يكى ابر سيه آمد كه روى مه بپوشاند .
* صبا را ديدم و گفتم :
صبا ، دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم ، تو را من دوست مىدارم
ولى افسوس و صد افسوس
ز ابر تيره برقى جست
كه قاصد را ميان ره بسوزاند .
* كنون وامانده از هرجا
دگر با خود كنم نجوا
يكى را دوست مىدارم
ولى افسوس ، او هرگز نمىداند .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 3879
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٨٧٩