غم بيهوده
پردهبردار از آن روى دلارا يارا * تا پر از غلغلهء عشق كنى دنيا را
از من شيفته آن روى دلافروز متاب * رحمتى بهر خدا ديدهء خونپالا را
به تكلّم چو توانى كه به من بخشى جان * بگشا بهر خدا آن لب روحافزا را
داغ غيرت به دل ما نهد از آتش خشم * آنكه ديوانهء عشق تو نداند ما را
عارفى كو كه زنم بوسه به خاك قدمش * مگر از غم كند آزاد دل شيدا را
در مسيرى كه به هر گام بود بيم سقوط * عاقل آن است كه سنجيده گذارد پا را
مشعل علم چراغيست كه روشن دارد * همه جا درگذر عمر دل دانا را
مىتوان كرد به انوار معارف روشن * هم دل تيره و هم ديدهء نابينا را
كوه را همّت مردان بكند از بنياد * همّت مردان چون سرمه كند خارا را
لاجرم زاغ صفت زنده به قاذوره مباش * گر تتبّع نكنى زندگى عنقا را
خود همين يكنفس از عمر غنيمت مىدان * غم بيهوده « وفا » چند خورى دنيا را