اى مرگ . . .
عشقم ، سرود هستىام ، بيدارم اى مرگ * در چشم شب ، تا زنده هستم ، خارم اى مرگ
خشكيد ناى خستهام ، از هُرم فرياد * كى در قفس ، از بىكسى بيمارم اى مرگ
مىمانم و با درد مىسازم به مردى * هرگز نپندارى ز خود بيزارم اى مرگ
با بستر بيدار خوابى خو نگيرم * دشمنشكار و درخور رگبارم اى مرگ
پيرى و سنگ راه من ، ! امرى محال است * در هر زمان آمادهء پيكارم اى مرگ
با تيربار دشمن و چشم و لبى باز ، * نقشآفرين سينهء ديوارم اى مرگ
درد ، آشناى دل مرا هرگز نگردد * آهى ، كه از مرگ تو بر لب دارم اى مرگ
از بسترم برگير و با خصمم درآويز * تا لب به لبهاى تو من بگذارم اى مرگ
خونى كه از آن مىزند نبض سرودم * بر خاكش از تيغ ستم مىبارم اى مرگ
به مىفروش
چراغ شيشه برافروز و بادهخوارى كن * خراب بر سر خم ، خانهء خمارى كن
به رغم زهدفروشان خرقهپوشِ خموش * غزل بخوان و به ميخانه ميگسارى كن
به مىفروش بگو ، گزمه شاه شد ، هشدار ! * به پرده دختر رز را ، تو پردهدارى كن
تو ، باغبان دل آگه به پاس آزادى * قفس به شاخهء گل ، خالى از قنارى كن
به ناز ناب نگاه تو ، اى ثريّا چشم * غم زمينىام از جان و دل فرارى كن
صفاى پنجهات اى مطرب مقامنواز * به پردهسوزى غم « مويه » را حصارى كن
به شيوه پردهاى از گوشهء « چكاوك » زن * ز « داد » نغمهء « بيداد » بىقرارى كن
« فرود » آى و « فرازت » به ديگران بگذار * به بزم شبشكنان ترك آه و زارى كن
سكوت تلخ لبت ، پيك عاشقان پى كرد * بخوان و فارغم از رنج اضطرارى كن
خزان عمر ز ره مىرسد ، درنگ چرا ؟ * لب آشناى لب غنچهء بهارى كن
به طرح خطّ خوشِ آن لب غبارآلود * خط شكستهء اين خسته را غبارى كن
« وفا » به كلبهات آيد اگر شبى « بهزاد » « 1 » * به راه حضرت استاد جانسپارى كن
هامش
( 1 ) - مقصود استاد يد اللّه بهزاد كرمانشاهى شاعر نامدار است .