سوختم يكعمر و كس نشنيد فرياد مرا * در ميان پاكبازان نيست همتايم چو شمع
تا سراپا گريه باشم بىلب خندان او * پاى تا سر را با شك خود بيالايم چو شمع
ويرانه
در زير آسمان مهآلود بىفروغ * در خلوتى كه جاى فراموشى است و خواب
آنجا كه سايهها همه محوند و نيمرنگ * كاشانهايست چون دلآزردگان خراب
* * ويرانهء غمآور و خاموش و ناشناس * خواهى اگر نشانى از او ، بىنشانى است
آسوده از شكنجهء سرسام زندگى * گه گشته در سكوت شب جاودانى است
* * در گوشهاى كه پُر بود از سايههاى شوم * كورى بود كه گشته فراموش عالمى
نه دست كس نهاده بر او دستهء گلى * نه چشم كس فشانده بر او اشك ماتمى
* * از لاى رخنهاى كه به سقف شكستهايست * جغدى فغان برآرد و فرياد مىكند
چون روح خستهاى كه به روى مزار خويش * با ناله از گذشتهء خود ياد مىكند
* * از دور در سياهى اندوهناك شب * از پشت هر شكاف در اين دخمهء سياه
دائم دو چشم سرزنشآميز اشكبار * غمگين و دردناك به من مىكند نگاه
* * هرچند اين خرابه به چشم من آشناست * كس نيست تا خبر دهد از داستان او
با شهپر خيال بهسوى گذشتهها * پرواز مىكنم كه بجويم نشان او
* * اى واى اين خرابهء خاموش مرگبار * آن كاخ پرشكوه و پر از زندگانى است
اين دخمهء سياه كه شد جايگاه بوم * آن خانهء نشاط و اميد جوانى است
* *