چشم پروين به راه من ماند * آسمانم به ديده بنشاند
برقآسا ز جمله بگريزم * تا به برق نگاهت آميزم
نيمهء شب كه رفتهاى در خواب * تابم از روزن تو چون مهتاب
مىزنم در رخ درخشانت * بوسه بر سايههاى مژگانت
چون شود صبح با ترانهء باد * كه برآرد ز بلبلان فرياد
من و آن حلقههاى گيسويت * خوش برقصيم بر سر و رويت
* * گر شوم ژالهء سحرگاهان * كه بود چون ستارهاى تابان
صبحدم راه بوستان گيرم * در ميان گلى مكان گيرم
چون تو دستى به او دراز كنى * كه لبش را به بوسه باز كنى
بَرىاش به ناز سوى لبت * غلطم از برگ گل به روى لبت
بر لبت چون يكى حباب شوم * بوسم آن را ز شوق و آب شوم
آتش حسرت
آتش دل ، پرتو افشاند ز سيمايم چو شمع * راز خود را از كه پوشم ، من كه رسوايم چو شمع
در تن تبدار من هر ذرّهاى از سوز عشق * قطرهء اشكى شد و غلطيد در پايم چو شمع
زين همه آتش كه تب سوزد سراپاى مرا * صبحدم جز اشك سودى نيست در جانم چو شمع
خود به تاريكى نشينم گرچه از روشندلى * بزم آتش همنشينان را بيارايم چو شمع
در جهان عشق ، بىدردى نشان مردن است * زين سبب از سوختن يكدم نياسايم چو شمع
تا تو اى خورشيد دولت روى پوشيدى ز من * آب شد در آتش حسرت سراپايم چو شمع