در مقام معلّم
عبادتى كه معلّم گهِ عبادت كرد * ز سوز عشق به خوناب دل طهارت كرد
لبالب است چو ساغر وجود رهرو عشق * به آن ميى كه ز خُمّ تواش بشارت كرد
يقين به ديدهء علم آن زمان مسلّم شد * كه خاك هر قدمت سرمهء بصارت كرد
معلّمى تو و دانى كه ايزد منّان * ز خاك پاى عزيزت جنان عمارت كرد ؟
رواق ديدهء دل را مهندس ازلى * به نام نامى تو از ازل عبارت كرد
ز سوز توست كه خالق تو را ز روز نخست * مقيم مصطبه و مكتب و صدارت كرد
به شاهراه طريقت كسى قدم بنهاد * كه خاك درگه و كوى تو را زيارت كرد
از آن شدى تو به حق جانشين پيغمبر * كه ايزدت به همان مسندت اشارت كرد
نثار خاك رهت نقد جان چه فرمايى * « وحيده » مىدهدت جان و خوش تجارت كرد
غزل موشّح
در گردش اين جهان اخضر * از مهر نديدهام نكوتر
از مهر وجود توست روشن * هر ذرّه در اين جهان چو اخگر
روشنگر راه رهروانى * نورى همه تو چو نور اختر
ياران همه در شمار يكسو * ليكن تو به يك شمار ديگر
وه آنكه دمت مسيحگونه * بربست و بشست غم ز دفتر
شادم كه شمارم از برايت * اوصاف يكى از يكت نكوتر
علم تو فراتر از تعهّد * عهد تو ز دانشت فزونتر
من در عجبم ز خلقت تو * گنجينهء جوهر است و گوهر
روى خوش و حسن خلق و خويت * هم شامل كهتر است و مهتر
ايزد چو يكى نگين نمايد * بر فرق زمان تو را چو افسر
نازم به تمام بحر دانش * علمت چو سفينه و تو لنگر
يكدم غم از اين جهان نبينى * در ظلّ توجّهات داور . . .